شهدای فدیشه نیشابور
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد


شناسنامه ی شهیدحسن بلوکی

محلتولد : روستای فدیشه       

نام پدر : محمد 

تاریخ تولد : 03 / 04 / 1342

محل شهادت :  جزیره مجنون - شرق دجله

تاریخ شهادت : 26/ 12 / 1363

یگان اعزامی : ارتش

تحصیلات :  پنجم ابتدایی

مسئولیت در جبهه : تدارکات

تاریخ تشییع : در روز دوشنبه 09 / 02 / 1364 تشییع و به خاک سپرده شد .

آرامگاه : گلزار شهدای فدیشه

لازم به ذکر است که : پدر شهید در قید حیات می باشد و مادر شهید در تاریخ 10 / 10 / 1370 به رحمت خدا رفته است .

ایستاده از سمت راست به ترتیب :  شهید حسن بلوکی ، ابراهیم مردانی

غلامرضا مهرابی ، شهید محمد بلوکی و حاج محمد اخباری 

قبل از شروع عملیات بدر - اهواز سال 63

نفر اول سمت راست : شهید حسن بلوکی ، نفر اول سمت چپ : هادی فاطمی

                                 سومار - سال 1362

نشسته از سمت راست : نفر دوم شهید حسن بلوکی ، نفر سوم هادی فاطمی .


خواندن نماز بر پیکر مطهر شهید حسن بلوکی - مسجد جامع نیشابور

                                       نهم اردیبهشت ماه 64 .

                              تشییع شهید حسن بلوکی در نیشابور

                           تشییع شهید حسن بلوکی در روستای فدیشه.


تعیین محل دفن قبل از شهادت  :

( به نقل از برادر شهید حجه الاسلام عباسعلی بلوکی « انصاری مقدم » )

یک بار که از جبهه برگشته بود ، به محل دفن شهدا ی روستا که قبلا شهید شده بودند ، رفته بود و بعد از قرائت فاتحه در کنار مزار شهداء ، یک جای خالی را  ایشان خط کشیده بود و همانجا نشسته بود و آهسته آهسته زمزمه می کردند . کسی از ایشان پرسیده بود : حسن چیه ؟ چه شده است ؟ ایشان جواب داده بود ، که چیزی نیست .

افرادی که آنجا بودند از حسن سئوال میکنند که مگر کسی شهید شده و شما خبر دارید ؟ ایشان جواب داده بود که خیر . گفته بودند پس چیه ؟ چرا اینکار را کردید ؟ ایشان اول تفره می رود و بعد می گوید : اینجا محل دفن من خواهد شد .

این کار خیلی ساده گرفته شده بود . بعد از اینکه ایشان به شهادت می رسند . کسانی که برای کندن قبر می روند . بدون این که از کسی سئوال کنند ، برای دفن شهید همان جایی را انتخاب می کنند که شهید قبلا خودش مشخص کرده بود .

                                روحش شاد و یادش گرامی باد .







نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سرباز شهید حسن بلوکی، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، تصاویر فدیشه، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم،
لینک های مرتبط :


شناسنامه ی شهیدعباسعلی کلاهدرازی

محل تولد : روستای   فدیشه  

 نام پدر : قدرت اله

 تاریخ تولد : 01/ 1341/02  

محل شهادت : سردشت

 تاریخ شهادت : 18/ 06 / 1363

 کیفیت شهادت : اصابت گلوله به سر

 یگان اعزامی : ارتش

تحصیلات : سوم ابتدایی

مسئولیت در جبهه : سرباز

تاریخ تشییع : در تاریخ 29 / 6 / 1363 تشییع و در جوار بارگاه ملکوتی امام زاده سید عبدالله (ع)فدیشه به خاک سپرده شد .

آرامگاه : گلزار شهدای فدیشه

حضور شهید عباسعلی کلاهدرازی ار جبهه های نور علیه ظلمت.


خبر دادن از شها دت در آخرین دیدار

به نقل از مادر شهید :

آخرین باری که عباسعلی به مرخصی آمده بود ، یکی از روزها دیدم که بچه ی چند روزه اش  را بغل گرفته و به او نگاه می کند در حالی که اشکهایش جاری است . از او پرسیدم پسرم چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟ تا چشمش به من افتاد اشکهایش را پاک کرد و گفت : مادرم دلم یک طوری است که اصلا طاقت نمی آورم . گفتم : چرا ؟ گفت : یک چیزی می خواهم بگویم شما طاقت شنیدنش را دارید ؟ چون من فشار خون داشتم خیلی چیزها را از من پنهان می کرد . گفتم : بگو . گفت : مادر شاید این آخرین باری باشد که من به مرخصی آمده ام . پرسیدم : چرا ؟ گفت : خواب دیدم . البته خوابش را برایم تعریف نکرد . ولی در ادامه گفت  ، این بار که به جبهه برگردم شهید می شوم . و شاید این دفعه آخرین خداحافظی من با شما باشد . من از این حرف او خیلی ناراحت و دلگیر شدم  و با او گفتم : مادر جان پس این دفعه نمی خواهد به جبهه بروی . لبخندی زد و گفت : اتفاقا می خواهم چند روز به پایان مرخصی ام مانده باشد ، بروم . چون اصلا نمی توانم اینجا بمانم . فقط خیلی نگران همسر و فرزندش بود . و همان بار که به جبهه برگشت ، بعد از یک ماه خبر شهادتش را آوردند .





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، شهید عباسعلی کلاهدرازی، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهیدی که پس از شهادتش کارنامه دخترش امضاء کرد .


اگر من تعبیری از شهدا را از حدیثی از معصوم در باره قرآن قرض بگیرم و بگویم «شهدا نوری هستند که خاموشی ندارند، چراغی که درخشندگی آنها زوال ندارد،دریایی که ژرفای آن درک نشود،راهی که روندگان آن گمراه نشوند،شعله‌هایی که نور آنها تاریک نشود و بناهایی که ستون‌های آن خراب نشود؛و...»اشکالی ندارد.چرا که شهدا همان راه قرآن را دقیق رفتند و پر پرواز پیداکردند.
گاهی تعطیلات هم نعمتی و فرصتی است
اگرچه ما روزنامه‌نگاران یک روز قبل تعطیل هستیم - ، از این بابت که اگر فرصتی برای اندیشیدن فراهم شد و جایی مثل مزار شهدا رفتید و به شیوه و روش زندگی آنها فکر کردید، یا گامی فراتر از روزمرگی برداشتید که شهدا چه جور آدمهایی بودند، که توانستند درتاریکی‌های دنیا، راه روشنی را انتخاب کنند، برنده خواهیم بود.

اشکالی ندارد مقداری هم از خود بگوییم! چون تبلیغ کار خیر حساب می‌شود. این که گاهی که دل انسان که معمولا دچار فراموشی می‌شود، برای شهدا تنگ می‌شود،چه باید بکند؟ این که دنیا طلبان، اختلاس کنندگان و سیاسی کاران را می‌بینید که چگونه دنبال دنیای پوچ می‌افتند بیشتر یاد محبت‌ها، صمیمیت‌ها و روحیات مخصوص شهدا و رزمندگان دفاع مقدس می‌افتیم.آنوقت دلمان به حال خود هم می‌سوزد که چرا با شهدا این قدر فاصله داشتیم که نتوانستیم با آنها باشیم؟
البته این بخش مربوط به همه نمی‌شود ؛فقط عده‌ای شهدا را فراموش کرده‌اند.همان عده‌ای که به نظرم هیچگاه به طور واقعی با شهدا دمخور نبودند و یقیناً با آنها هم محشور نخواهند شد،اختلاس کنندگان وفراریان از مردم یقینا از نسل محتکران زمان دفاع مقدس و فراریان از جبهه هستند.پس من هم آنها را در این نوشته فراموش می‌کنم و خطابم با یاران صادق است که شهدا را می‌شناسند چون نوری که شهدای عزیز ما دردل این بخش از ملت ایران روشن کردند، هیچگاه خاموش نخواهد شد. نوری که شهدا با شهادتشان افق آینده ملت ما را چون روز کرده‌اند و این مردم هم با قدردانی از شهدا در عین عزت به راه پر سعادت خود ادامه خواهند داد.اما همه ما دوست داریم هنگام یادآوری شهدا چهره آنها و یا حتی حداقل آثار و لوازم شخصی آنها را در ذهن تجسم کنیم و یا به صورت آشکار ببنیم.

این درد دل را اینباردر همین نزدیکی‌ها در موزه شهدا تهران مرور کردم، جایی که شهید عباس بابایی را دیدم با این که دوره خلبانی خود را در امریکا می‌گذراند، وبه اصطلاح تحصیل کرده غرب هم بود، لباس تعزیه می‌پوشید و برای بچه‌ها‌ی محل خود روضه امام حسین(ع) می‌خواند.اینجاست که می‌گویم یاد و خاطره آنها را در دل زنده می‌سازم.
پر پرواز داشتن اکنون هم ممکن است؛ همچنانکه شهدای مدافع حرم آن را ثابت کردند که به عشق دفاع از حریم اهل‌بیت به عراق و سوریه رفتند و با خشن‌ترین قوم نسبت به اهل‌بیت(ع) جنگیدند.اکنون هم اگر کسی بتواند نفس خود را زیر پا بگذارد و آن را قربانی کند، می‌تواند راه پرواز را پیدا کند.شهدایی که ابتدا عارف بالله می‌شدند و آنگاه پاک و پاکیزه به دیدار حق می‌رفتند کسانی که به تعبیر زیبای حضرت امام خمینی «در قهقه مستانه شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون»بودند.شک نکنیم خداوند هیچگاه زمین خود را از اولیاءخود خالی نمی‌سازد، نمی‌گویند یک ولی،بلکه اولیاء که یقینا فراوان هم هستند و شهدا به ویژه در دهه نخست انقلاب اسلامی خود را فراوان نشان دادند،آن زمانی که به وجود آنها نیاز ضروری بود.

من فقط گوشه بسیار کوچکی از آن را دیدم. همین شد که خیلی زود به خیابان طالقانی نبش خیابان شهید موسوی (فرصت) به سراغ گنجینه شهدا رفتم. ساختمانی با نمایی مخصوص به خود و استثنایی که حالا از موزه‌های با سابقه بیشتر موزه‌های کشور تبدیل شده است. زیرا می‌بایست از نماد کلاه آهنی مورد استفاده ازسوی رزمندگان با پیشانی‌بند نمادین «یاحسین» عبور کرد و به تالارها و سالن‌های موزه رسید. اگرچه موزه را قبلا هم دیده بودم، اما اکنون هم تکمیل‌تر و پرآثارتر شده و هم نمای ظاهری و طرح دکوراسیون داخلی آن تغییر کرده است.
در کشور ما گلزارهای شهدا هم تقریبا یک موزه است، زیرا خانواده‌های شهیدان بخشی از آثار شخصی شهدایشان را در غرفه کوچک همراه عکس شهید نگهداری می‌کنند. اما چون هر روز در معرض آفتاب قرار دارد، شرایط گرم و سرد فصول بر آن اثر مخرب می‌گذارد و طبیعتا آسیب پذیرشدند به همین دلیل فکر می‌کنم خانواده معظم شهدا خودشان هم پذیرفته‌اند که باید با تجمیع این آثار در موزه‌ها نسبت به نگهداری تخصصی و علمی‌تر آثار باقی مانده از شهدا اقدام کنند و در این میان موزه مستقل شهدا به عنوان میراث‌دار فرهنگی و معنوی هر ملتی بهترین مکان برای نگهداری و جستجوی این میراث با ارزش محسوب می‌شود.

دیدار اخیرم از موزه شهدا به پیشنهاد فرزندم بود که می‌خواست امضای یک شهید را پای کارنامه درسی فرزندش ببیند.او می‌خواست به یقین برسد که چگونه می‌شود بگوییم شهدا زنده اند؟ شهید حجت‌الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری را می‌گفت که در بهمن ماه سال 62به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه‌ چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد.شکی که طبیعی است با فکر دنیایی بسیار سخت خواهد بود که بپذیریم شهیدی که دیگر در دنیا نیست،قلم به دست بگیرد و پای ورقه کاغذ جهان مادی را امضاء کند.شکی که از همان سال 1362 هم بود که خود شهید به شکاکین وعده قیامت را داده بود.
در تاریک روشن هوای دل انگیز موزه بوی عطر گلاب ناب تداعی گر بوی شهدا می‌شود،خود به خود وارد حریم معنوی شهدا می‌شویم. مشخص نیست چه حسی مارا به غرفه سمت چپ کشاند هنگامی که نام شهید غلامحسین افشردی با نام مستعار «حسن باقری» را می‌خوانیم. شهیدی که با خبررسانی از دفاع مقدس در صحنه‌های نبرد حاضر شد؛ اما دل شیدایی‌اش او را در جبهه‌ها ماندگار ساخت و به دلیل نبوغ خاص نظامی و فعالیت خبری و اطلاع‌رسانی اولین کسی بود که «گردانهای اطلاعات ـ عملیات» را فعال کرد. او با این ویژگی به جانشینی فرماندهی یگان نیروی زمینی سپاه پاسداران فرماندهی قرارگاه مشترک عملیاتی، فرماندهی لشکر نصر و فرمانده قرارگاه کربلا و در نهایت بر بال ملائک از شهدای پیشگام دوران دفاع مقدس شد که در بهمن ماه سال 61 به ملاقات سرور شهیدان کربلا حضرت اباعبدالله شتافت. چرا که روز تولد او هم سوم شعبان بوده است.
در کنار آن غرفه سرهنگ شهید شریف اشراف از امرای ارتش طاغوت است که به ملت رو کرد و حتی از سال 1347 در دل ارتش شاهنشاهی نگارش قرآن را آغاز کرده بود و به خانواده‌اش هم یادآور شد که با اتمام نگارش این قرآن عمرش هم به پایان خواهد رسید تا اینکه در سال 1358 به دست منافقان کوردل در غرب کشور به شهادت رسید.
در این مختصر نمی‌توان از ایثار، جانبازی، آزادگی، پایداری، زندگی توام با معنویت،صداقت، حماسه و نحوه شهادت همه شهدا نوشت، اگرچه جای راهنمایان مطلع در جای جای موزه شهدا همچنان خالی است، و حتی از از بازدید‌کننده هم! پس به ناچار باید سریعتر از کنار غرفه‌ها عبور کرد و تنها تصویری از شهدا و آثار برجای مانده از آنها را به ذهن سپرد و بازدید‌کننده خود باید محقق هم باشد و در همین موقعیت بود که به سوالهای متعدد فرزندم پاسخ می‌دادم.

در غرفه فرماندهان شهید، شهدای ارتش و سپاه و نیروهای مردمی در کنار هم قرار دارند. غرفه شهیدانی چون جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر و آبشناسان فرمانده لشکر 23 نیروهای مخصوص، چمران، فکوری، ستاری، کاوه، کلاهدوز، علم‌الهدی، زین‌الدین، کشوری... هر یک در کنار دیگر سرداران شهید دوران دفاع مقدس که به صورت ادواری به نمایش گذاشته می‌شود. زیرا امکان عرضه همزمان آثار کلیه فرماندهان شهید ارتش و سپاه وجود ندارد.
یا با چهره صمیمی مهدی باکری آشنا می‌شوی،سردار شهیدی که زمانی شهردار ارومیه بود و سحرگاهان با صورت بسته جارو به دست می‌گرفت و به کمک رفتگران شهر می‌رفت،کاری که بارها و بارها تکرارمی شد وتنها بعد از شهادتش این مساله به مردم شهر گفته شد. کسی که عضو مهندسین مشاور وزارت نیروی سالهای 54 ـ 53 بود،کارتی از او که حاکی از داشتن مدرک مهندسی این فرمانده شجاع سپاه اسلام در جنگ تحمیلی است.
بعد از آن سالن شهدای ترور می‌رسد که به سه بخش شهدای قبل از دوران انقلاب اسلامی دوران انقلاب اسلامی و شهدای پس از پیروزی انقلاب تقسیم شده است. آثار و نشان‌هایی از شهیدان رئیسعلی دلواری، شیخ فضل‌اله نوری، محمد خیابانی، میرزا کوچک‌خان جنگلی، شهید مدرس گرفته تا پس از سیر تاریخی به شهدایی چون نواب صفوی و فدائیان اسلام شهدای 15 خرداد 42،هفده شهریور - 22 بهمن و پس از آن به آثار شهدای ترور کور منافقین و سایر گروهک‌ها پس از انقلاب ختم می‌شود شهیدانی چون شهدای محراب شهید بهشتی و 72 تن، رجایی و باهنر شهدای حرم، شهدای بمب‌گذاری در نمازجمعه، شهید هاشمی‌نژاد، صیاد شیرازی و لاجوردی و... تداوم می‌یابد.
البته در تاریخچه موزه آمده است که این موزه در سال 1359 با هدف و انگیزه حفظ و اشاعه دستاوردهای معنوی فرهنگ ایثار و شهادت در قالب هنرهای تجسمی و در مکان دیگری شروع به کار نمود، که از آن زمان آثار با ارزش در زمینه خط، نقاشی، تذهیب و مینیاتور را در خود محفوظ داشته است. علاوه بر آثار فوق اسناد و آثار به جا مانده از شهیدان جمع‌آوری و این بار تحت عنوان موزه یا گنجینه شهدا در تاریخ پنجم مهر ماه 1375 افتتاح و فعالیت رسمی خود را با حضور رئیس‌جمهور وقت آغاز نموده است.
این موزه از آن سال تاکنون توسعه بیشتری یافته تا حدی که به دنبال استقبال بازدیدکنندگان و افزایش آثار و اسناد، توسعه بهسازی و ساماندهی فضاها انجام شده است به گونه‌ای که اکنون با داشتن حدود 20هزار اثر از چند هزار شهید با بخش‌های مختلف به عنوان یکی از بهترین موزه‌های شهدا در کشور تبدیل شده که مورد توجه بسیاری از شهروندان، مسافران و حتی گردشگران خارجی قرار می‌گیرد.

همچنانکه اشاره شد نمی‌توان درباره تک تک غرفه‌ها و شهدا سخن گفت و نوشت. زیرا هر غرفه نشانی از انسانی دارد که با هویت شناخته شده در راه اعتلای دین و هویت ملت قیام کرد و در راه عقیده و شرف خود به شهادت رسید.
اینجا هر شهیدی اسرار نهفته دوران شهادت، شرایط سیاسی و فرهنگی زمان خود و تلاش‌های خاص خود را دارد که تنها می‌توان از هر برگی از آثار و لباس‌های خونین شهدا خطوط فکری و آرمانهای الهی آنها را مرور کرد. اسراری که برای هر بخش آن هم اکنون کتاب‌های تحلیلی و تاریخی مختلفی نوشته شده و کماکان می‌توان نگاشت.
این موزه همانند خود شهدایش مظلوم است، زیرا بخاطر اطلاع‌رسانی ضعیف حتی بسیاری از مردم از وجود چنین موزه‌ای بی‌خبرند و از خود شهر تهران هنوز بسیاری از خانواده‌ها موفق به دیدن آن نشدند و حضور گسترده‌تر عمدتا در هفته دفاع مقدس، دهه فجر، روز دانش‌آموز و گردهمایی‌های خاص فرهنگی اجتماعی است درحالیکه بازدید از موزه‌های شهدا برای تقویت هویت ملی و مذهبی دانش‌آموزان باید به عنوان واحدی درسی در خارج از محیط مدرسه شود. مکانی که باید با وضو وارد شد؛ جایی که آنچنان ارزش معنوی فراوان دارد که لازم است همواره مملو از جمعیت باشد.
در کنار تصویر هر شهیدی از لباس خونین و آخرین لوازم همراه شهید گرفته تا نوار سخنرانی، عصا، عینک، برخی لوازم جنگی، کتاب‌ها، وصیت‌نامه و دست نوشته‌های شهدا به فراخور نوع فعالیت آنها قرار داده شده است به گونه‌ای که ماکتی هم از پالایشگاه در غرفه مخصوص به شهید تندگویان وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران جای دارد. شهید والامقامی که در جنگ تحمیلی به اسارت دشمن درآمده و پس از سالها اسیری و شکنجه به دست مزدوران بعثی به شهادت رسیده است.
نگارستان هنری،بخش دیگری از موزه شهداست که در فضایی حدودا 600 متری با نورپردازی و سیستم صوتی و تصویری به محلی مناسب برای برگزاری نمایشگاههای گروهی و آثار تجسمی هنرمندان ترجیحا باموضوعات و مفاهیم مربوط به ایثار و شهادت جانبازان وآزادگان درآمده است که بر خلاف محیط نظامی بخش فرماندهان شهیدو بخش دانش‌آموزی کاملا هنری است.
در این بخش عکس‌های مختلفی از دوران دفاع مقدس خصوصا بخش اعزام نیرو و بدرقه مادران از فرزندان خود برای حضور در جنگ تحمیلی وهمچنین اهدای کمک‌های مردمی و طبخ غذا برای رزمندگان در معرض دید بازدیدکنندگان گذاشته شده است.
موزه شهدای تهران آرشیو هنری هم دارد که در آن آثار هنری هنرمندان شاخص و برجسته پیرامون ایثارو شهادت شهیدان، جانبازان و آزادگان در زمینه نقاشی، خوشنویسی، عکاسی، کولاژ، مینیاتور و سایر رشته‌های تجسمی خریداری شده به روش علمی نگهداری می‌شود. هم اکنون چند هزار اثر نفیس هنری در آن موجود است که به مناسبت‌های مختلف به صورت موضوعی یا مناسبتی به نمایش عموم گذاشته می‌شود.

در طبقه دوم موزه سالن آثار شهدای شهرستان‌ها و استانها که عمدتا اهدایی می‌باشد نگهداری می‌شود.
همانگونه که اشاره شد تک تک شهدای این مرز و بوم آثار اسناد عکس‌های مخصوص به خود و سایر رزمندگان و همراهان شهید را دارند که امکان جمع‌آوری همه موارد در یک محل غیرممکن است. اینجا سنگی سیاه قرار دارد که کاملا شبیه کلت کمری است با این سنگ یکی از رزمندگان شهید دوران دفاع مقدس در شبی تاریک هنگامی که همه فشنگ‌های خود را به سمت دشمن شلیک کرد و در آستانه اسارت بود آن را به کمک گرفت و با آن سنگ، هم جان خود را نجات داد و هم تعدادی اسیر گرفت! سنگی که ترس و زبونی دشمن و رشادت رزمندگان و نیز امداد الهی را به خوبی برای بازدیدکنندگان تداعی می‌سازد.
تک تک آثار ثبت شده در موزه شهدا حوادث تلخ و شیرین دوران جنگ تحمیلی و مجاهدت پیشقراولان و پیشگامان انقلاب اسلامی را در خود دارد. اگرچه غرفه مربوط به شهدای بمباران‌های هوایی و حملات موشکی دژخیمان بعثی صفحه ننگین دیگری بر زندگی جنایتکاری چون صدام اضافه می‌کند و اینکه بدانیم 15 هزار و 959 نفر از هموطنانمان در طول 8 سال جنگ تحمیلی فقط بر اثر بمباران و حملات موشکی دشمن به شهرها و روستاهای کشور به شهادت رسیدند.

مدال‌ها و افتخارات ورزشی شهدای ورزشکار بخش دیگری از موزه شهدا را به خود اختصاص داده است در این بخش آثار ظاهری کم است، اما عمق حضور شهدا خصوصا شهدای ورزشکار را در جامعه برای همه قرون و اعصار حفظ خواهد کرد. شهدای ورزشکاری که بعضا علاوه بر حضور در رقابت‌های جهانی و کسب مدال ورزشی در صحنه‌ای دیگر مدال آن جهانی "شهادت" را هم برای خود کسب کرده‌اند.
سالن نمایش آثار شهدای بین الملل از دیگر بخش‌هایی است که به شهدای ایرانی خارج از مرزهای کشور و همچنین شهدای خارجی که برای احیا دین و شریعت و استقلال میهن خود مبارزه و به درجه رفیع شهادت نایل آمدند مربوط می‌شود. شهدای از انتفاضه، فلسطین، پاکستان، لبنان، افغانستان و حتی شهیدی همانند مصطفی مازح که در راستای عمل به تکلیف شرعی اجرای حکم تاریخی حضرت امام(ره) بر ضد سلمان رشدی مرتد به شهادت رسید.
بخش ترمیم آثار و مخزن لباس با درجه حرارت و شرائط نگهداری مخصوص، کتابخانه، محل مطالعه، سایت اطلاع‌رسانی و کتابفروشی از دیگر بخش‌های جانبی موزه شهدا محسوب می‌شود که به محلی برای فعالیت‌های علمی و تحقیقاتی در قالب موضوعات مخصوص به شهادت تبدیل شده است.
حضور در موزه شهدا برای عموم رایگان و آزاد است.

چقدر شهدا صادق و صمیمی بودند، شهید عباس بابایی را به یاد بیاورید با این که دوره خلبانی خود را در امریکا می‌گذراند، وبه اصطلاح تحصیل کرده غرب هم بود، لباس تعزیه می‌پوشید و برای بچه‌های محله‌اش تعزیه می‌خواند ؛اینجاست که می‌گویم یاد و خاطره شهدا دل را زنده نگه می‌دارد
*مهندس شهید بزرگوار دیگری را به ذهن بیاورید زمانی که شهردار ارومیه بود،اما سحرگاهان با صورت بسته جارو به دست می‌گرفت و به کمک رفتگران شهر می‌رفت،کاری که بارها و بارها تکرارمی شد وتنها بعد از شهادتش این خبر به مردم شهر گفته شد
*در کشور ما گلزار شهدا هم تقریبا یک موزه است، اما چون شرایط گرم و سرد فصول آثارشهدا را آسیب پذیرکرده است، خانواده معظم شهدا خودشان هم پذیرفته‌اند که باید با تجمیع این آثار در موزه‌های کوچک شهرستانی، نسبت به نگهداری تخصصی و علمی‌تر آثار باقی مانده از شهدا اقدام کنند.





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شهیدی که پس از شهادتش کارنامه دخترش امضاء کرد .، شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهیداحمدرضا احدی

رتبه اول پزشکی  : سال1364

فقط: « نگذاریدحرف امام به زمین بماند همین .»





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهیدی که حضرت زهرا (س) دستش را حنا گذاشت + حضور امام رضا بر بالین شهید

 

نمایندگان جامعه قرآنی کشور در بیست‌و هفتمین دیدار خود طی سال جاری، در راستای تجلیل از خانواده‌های معظم شهدای قرآنی و آشنایی با زندگینامه و سبک زندگی آنها به دیدار خانواده شهید قرآنی «حسین الوندی» رفتند.
شهید حسین الوندی متولد سال 48 بود که سال 66 در قصر شیرین به فیض شهادت نائل شد.
در این دیدار خواهر شهید الوندی ویژگی‌ های‌ برادرش را اینگونه بیان می‌کند: حسین از کودکی علاقه زیادی به مسجد داشت و همواره در برنامه های‌مسجد و کلاس قرآن حضوری فعال داشت و بسیار درس خوان بود. هر باری که می‌خواست مدرسه اش را عوض کند مسئولان مدرسه اجازه رفتن او از مدرسه را نمی‌دادند. حسین اخلاقی مثال زدنی داشت و در همه حال و شرایط به پدر، مادر و بزرگان احترام می گذاشت.
وی ادامه می‌دهد: پدرم هم به جبهه می‌رفت اما حسین بیشتر از پدرم علاقه به جبهه داشت. به حسین می‌گفتیم که زود است تو به جبهه بروی و بگذار درست تمام شود اما گوش حسین به این حرفه ها بدهکار نبود. حسین خود را وقف راه امام شهیدش حضرت سیدالشهداء(ع) کرده و دل از دنیا کنده بود و راهی جبهه شد.حسین مدام در راه جبهه بود و هر چند ماه به دیدار ما می‌آمد.یک بار که به دیدار ما آمد دیدیم که دستانش را حنا گذاشته است. وقتی حسین را اینگونه دیدیم با او شوخی کردیم اما حسین گفت: «نخندید این حنا را حضرت فاطمه زهرا(س) به دستانم گذاشته‌ است» و این موضوع برای ما خیلی عجیب بود.
یک شب جمعه به منزل آمد و به پدرم گفت که« ما داریم به جمکران می رویم» و پدرم هم به او اجازه داد. حسین پس از حضور در جمکران همراه دوستانش به قصر شیرین رفت و ما دو هفته از او خبر نداشتیم و خیلی نگران شدیم. بعد از مدتی بی‌خبری و پیگیری‌ یکی از همسایه های ما که فرزند او نیز همراه حسین به جبهه رفته بود به منزل آمد و خبر مجروحیت حسین را داد. ما زمانی که به بیمارستان رفتیم خمپاره دشمن تن او را به‌شدت مجروح کرده بود و از گلو تا شکمش خونی بود.پدرم با دیدن این صحنه به ما گفت: «لباس‌های عزا را آماده کنید، حسین به آرزویش رسید.»
پرستاران بیمارستان نیز برای ما تعریف کردند که یک شب حسین به هوش آمد و گفت مردی را دیده که به بالینش آمده که امام رضا (ع) بوده و با گفتن این حرف دوباره از هوش می‌رود.

 





نوع مطلب : خاطرات شهدا، شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شهیدی که حضرت زهرا (س) دستش را حنا گذاشت + حضور امام رضا بر بالین شهید، شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم،
لینک های مرتبط :


 « خاطرات شهدا »

« عنایت شهید زین الدین »

*****

با اینکه جانباز بودم نتونستم پسرم را خوب تربیت کنم ...

 کم کم نمازش را هم ترک کرده بود ؛

هر وقت بهش میگفتم: چرا اینجوری میکنی؟

میگفت: شما نسلت با من فرق میکنه و ما رو درک نمی کنی .

گفتم: حداقل به احترام من جانباز برای حفظ آبروی پدرت این کارا رو نکن. توجهی نمی کرد .

هر کاری کردم نشد،

. رفتم سر قبر شهید زین الدین شروع کردم گریه کردن

و بهش گفتم: ببین آقا مهدی تو فرمانده من بودی من به فرمان تو اومدم جبهه همون موقعی که می تونستم پیش پسرم باشم .

. همون موقعی می تونستم تربیتش کنم تا اینجوری نشه

ببین آقا مهدی اگه درستش کردی که بازم نوکرتم اگه نه که میرم همه جا ، جار میزنم که همه این چیزائی که می گید بیخود بوده .

اون شب دیدم نصف شب چراغ اتاق پسرم روشن شد .

رفتم پشت در دیدم صدائی نمیاد برگشتم .

 شب دوم هم همینطور .

شب سوم طاقت نیاوردم ، رفتم تو دیدم داره نماز شب میخونه!!! تموم که شد . گفتم: پسرم چی شده که؟؟؟ گفت : بابا هیچی نپرس فقط بدون کار خودت رو کردی!!! این شب ها شهید زین الدین منو برای نماز شب بیدار می کند .

 

 





نوع مطلب : خاطرات شهدا، شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : خاطرات شهدا « شماره14»، شادی روحش صلوات .، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


کرامت شهید حاج کاظم رستگار

مادر در خواب پسر شهیدش را می‌بیند. پسر به او می‌گوید: « توی بهشت جام خیلی خوبه. چی می‌خوای برات بفرستم؟»

مادر می‌گوید: «چیزی نمی‌خوام؛ فقط جلسه قرآن که می‌رم، همه قرآن می‌خونن و من نمی‌تونم بخونم خجالت می‌کشم. می‌دونن من سواد ندارم، بهم می‌گن همون سوره توحید رو بخون .»

پسر می‌گوید: « نماز صبحت رو که خوندی قرآن رو بردار و بخون !! »

بعد از نماز یاد حرف پسرش می‌افتد. قرآن را بر می‌دارد و شروع می‌کند به خواندن.

خبر می‌پیچد. پسر دیگرش این ‌را به عنوان کرامت شهید محضر آیت الله نوری همدانی مطرح می‌کند و از ایشان می‌خواهد مادرش را امتحان کنند. قرار گذاشته می‌شود .

حضرت آیت‌الله نزد مادر شهید می‌روند. قرآنی را به او می‌دهند که بخواند.

 به راحتی همه جای را می‌خواند؛ اما بعضی جاها را نه

میفرمایند: «قرآن خودت رو بردار و بخوان!»

مادر شهید شروع می‌کند به خواندن؛ بدون غلط .

آیت الله نوری گریه میکنند و چادر مادر شهید را می‌بوسند و می‌فرمایند:

«جاهایی که نمی‌توانست بخواند متن غیر از قرآن قرار داده بودیم که امتحانش کنیم . »





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : کرامت شهید حاج کاظم رستگار، شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شناسنامه سرباز شهید علی مولائی

محل تولد : روستای پسکوه از توابع قائنات

نام پدر : گل میرزا

تاریخ تولد :  02/ 1343/04  

محل شهادت :  محور سردشت

تاریخ شهادت : 30/ 08 / 1364

یگان اعزامی : ارتش

تحصیلات :  پنجم ابتدایی

مسئولیت در جبهه : سرباز وظیفه

مزار : گلزار شهدای فدیشه






نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، شهید علی مولایی، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شناسنامه ی ناخدادوم خلبان شهید غلامرضا بلوکی

محل تولد : روستای فدیشه       

 

نام پدر : حسین

 

تاریخ تولد :  01/ 01/ 1353 

 

محل شهادت : منطقه ی عملیاتی کنارک بندرعباس

 

تاریخ شهادت : 25/ 08 /90

 

یگان اعزامی : ارتش


تحصیلات :  لیسانس

محل تحصیل : دانشگاه علوم دریایی شهر نوشهر

درجه  : ناخدا دوم خلبان

تاریخ تشییع : در تاریخ  30 / 8 / 1390 درنیشابورتشییع و به خاک سپرده شد .

مزار : گلزار شهدای نیشابور

لازم به ذکر است که : پدر و مادر شهید در قید حیات می باشند .





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، ناخدا دوم خلبان غلامرضا بلوکی، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


فرمانده‌ای که برای گلوله و ترکش خم نمی‌شد .


شهید «حسن غازی» متولد 1338 شهر اصفهان در سن 16 سالگی به‌عنوان کاپیتان تیم فوتبال جوانان سپاهان بسیار خوش درخشید و در مسابقات قهرمانی کشور به عنوان ورزشکاری متدین، خوشفکر، خوش‌اخلاق، مستعد و با خلوص مطرح گردید که با شرایط فنی و تکنیکی بالایی که داشت در مسابقات قهرمانی آسیا به تیم ملی جوانان کشور دعوت شد.
با این که در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شده بود ولی قصد ادامه تحصیل نداشت. پزشکی را رها کرد و امدادگر شد. امدادگری را هم رها کرد و معلم شد. در مدارس کردستان درس دین می‌داد و می‌گفت: اینجا یک مبلغ دینی که فکر مردم را درمان کند بیشتر نیاز است تا این که جسم مردم را. اولین گروهان توپخانه که تشکیل شد فرماندهی آن را به عهده گرفت و هرجا سپاه می‌خواست توپخانه تاسیس کند، حسن را می‌فرستادند. وی فرمانده گروه توپخانه 61 محرم و اولین گروه موشکی 15 خرداد بود. خیلی نترس بود، هیچ وقت برای گلوله و ترکش خم نمی‌شد. می‌گفت: از من نخواه که برای ترکش و گلوله رکوع و سجده کنم. او سرانجام در تاریخ 11/12/62 برای سامان آتش پشتیبانی به خط مقدم محاصره شده طلاییه رفت و تیربار به دست همپای بسیجیان عاشق ساعت‌ها جنگید و نهایتاً هدف تیر مستقیم تانک دشمن قرار گرفته و آسمانی شد. پیکر پاک او در طلاییه ماند و زیر آب رفت و بازنگشت.
بخشی از دل‌نوشته شهید«حسن غازی»: باید بنده خدا شد. بنده خدا شدن تو را از بنده همه بندگی‌ها و از بندگی همه بنده‌ها آزاد می‌سازد. چون عبادت خدا آزادیبخش است و عبودیت او حریت می‌آورد. ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری.

 





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : فرمانده‌ای که برای گلوله و ترکش خم نمی‌شد .، شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


بسم رب الشهداء و الصدیقین ،  شعری تقدیم به روح بلند دانش آموز بسیجی شهید« محمد حسین فهمیده »  

سیزده ساله است ، اما سخت، استوار و شجاع و بی پرواست

دلش از آب هم زلالترست ، باز دلواپس پرستوهاست

 

مثل کوه است ، سخت پا برجا ، مثل دریا عمیق و پرموج است

شوق پرواز بی کران دارد ، چون عقابی که عاشق اوج است

 

پیکرش جا به جا پراز زخم است ، لبش اما هنوز می خندد

گاهی از درد می کشد یک آه ، لحظه ای چند ، پلک می بندد

 

یاد دیروزها که می افتد ، چشمش از اشک می شود لبریز

روزهایی که پیش چشمانش باغ گل بود و حمله پاییز

 

روزهایی که تانک ها یک یک ، باغ را زیر پا لگد کردند

نخلها را به خاک افکندند و به گلهای باغ بد کردند

 

کوچه ی خاطرات کودکی اش ،کوچه ی خانه های سوخته است

باغِ آتش گرفته ی ذهنش ، پُر ِ پروانه های سوخته است

 

تانکها می رسند باید رفت ، فرصتی نیست ، وقت تصمیم است

سرنوشت کسی که می ماند ، تن سپردن به ننگ تسلیم است

 

به کمر بسته چند نارنجک ، شور و شوقِ شکار در تن اوست

ترسی از تانکها ندارد هیچ ،گوییا فکر جنگ رو در روست

 

نوجوانی به زیر تانک رود ؟ چه کسی تا کنون چنین دیده ؟

نیست افسانه ، واقعی است همه سرگذشت شهید فهمیده

شاعر (محمد حسن حسینی)





نوع مطلب : بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم،
لینک های مرتبط :


ماجرای حضور غواص ۶۸ ساله در عملیات «والفجر۸» :

محمود حاجی‌زاده از رزمندگان لشکر 41 ثارالله روایت می‌کند:نزدیک عملیات والفجر8 یک روز حاج احمد امینی از فرماندهان گردان‌های لشکر 41 ثارالله،پرسنل را در شهرک نورد پشت سنگر واحد تخریب جمع کرد. همه روی زمین نشستیم. کمی از سختی عملیاتی که پیش رو داشتیم، صحبت کرد و بعد گفت:«منطقه عملیاتی حساس و سخت است. من مجبورم افرادی را همراه خود ببرم که صددرصد به آنها اطمینان دارم. اطمینان دارم که می‌توانند این سختی‌ها را تحمل کنند. اگرچه همه چیز دست خداست، ولی من هم مسئولیتی دارم.وظیفه‌ای دارم که باید به آن عمل کنم. افرادی را که از صف خارج می‌کنم، می‌توانند به گردان‌های دیگر بروند. همه شما را می‌پذیرند و می‌توانید با قایق به عملیات بیایید.»
وقتی سخنانش تمام شد،نیروهایی را که در آموزش ضعیف نشان داده بودند یا احساس می‌کرد ضعیف یا سیگاری هستند یا سن و سالی از آنها گذشته، از بقیه جدا کرد. یکی از این افراد «قباد شمس‌الدینی» بود. پیرمرد 68 ساله‌ای که به حاج احمد عشق می‌ورزید. قباد با ناراحتی بلند شد و در گوشه‌ای ایستاد. وقتی کار حاج احمد تمام شد، به قصد خداحافظی به سوی افرادی که جدا کرده بود رفت. ناگهان قباد گریه کنان گفت:«حاج احمد امینی! الآن زن و بچه من در جایی زندگی می‌کنند که اطراف آنها غیر از حیوانات وحشی چیز دیگری نیست و من آنها را در بیابان رها نکرده‌ام که تو دست مرا بگیری و از گردان کنار بگذاری. تمام سختی‌ها را تحمل کردم. با وجود سن و سال زیاد شنا یاد گرفتم. برای شب عملیات غواصی آموختم . هیچ کس حاضر نیست یک شب زن و بچه‌اش جایی بخوابند که زن و بچه من می‌خوابند. اگر کسی حاضر شد برای همیشه جنگ را رها می‌کنم.»

حاج احمد دست قباد را گرفت. صورت او را بوسید و در حالی که عذرخواهی می‌کرد، گفت:«من درباره شما اشتباه کردم. شما

بنشینید سرجایتان، قطعاً شما به اندازه تمام این گردان توانایی دارید.»


قباد در این عملیات به شهادت رسید.


فرازی از وصیت شهید قباد شمس‌الدینی



مسئولین بدانند، اگر عهد خود با شهدا را فسخ کنند، یا حقی به نام شهدا از مظلومی پایمال شود، آن‌ها را نمی‌بخشیم. این حکومت

خون نمی‌دهد تا شکم‌ها از مال دنیا پر شود، خون می‌دهد تا اسلام ناب محّمدی برقرار باشد و عدالت و برابری حاکم شود.


ای مردم، هر کس از شما پیش امام خمینی رفتید،از بابت من به او سلام برسانید به او بگویید تا آخرین قطرۀ خون از تو

برنمی‌گردم، ولی تو را به جدّت قسم، از خدا بخواه از تقصیر من بگذرد. بار الها، خودت می‌دانی نمی‌خواهم مقامی در سپاه یا

بسیج بگیرم، فقط در راه تو برخاسته‌ام و اهل و عیالم را به تو سپرده‌ام. بار الها، تو را به حق اسماء خودت سوگند، فردای قیامت

مرا در صف یاران حقیقی امام خمینی قرار بده.


سلام مرا به امام برسانید».





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، سابقون، دفاع مقدس، 
برچسب ها : شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


« شهدا زنده اند »

پیکرش را با دو شهید دیگر، تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه. نگهبان سردخانه می گفت: یکی شان آمد به خوابم و گفت: ((جنازه ی من رو فعلاً تحویل خانواده ام ندهید !)) از خواب بیدار شدم. هر چه فکر می کردم کدام یک از این دو نفر بوده ، نفهمیدم ؛ گفتم ولش کن ، خواب بوده دیگه و فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت . این بار فوراً اسمش رو پرسیدم. گفت: امیر ناصر سلیمانی. از خواب پریدم ، رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه ی یکی شان نوشته بود: «شهید امیر ناصر سلیمانی

بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ، خانواده اش در تدارک مراسم ازدوج پسرشان بوده اند ؛ شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخورد .

منبع:(داستان شهیدان )





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : « شهدا زنده اند »، شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهادت ساعتی قبل از خواستگاری

امروز سوم محرم، سی‌ودومین سالگرد شهادت علی‌اکبر رستمی است. همو که ساعتی قبل از ورود به مجلس خواستگاری، پیک اجل شهادت او را به قتلگاه فراخواند.علی‌اکبر پس از ورود به جبهه در تابستان ۱۳۶۰ و شرکت در پاکسازی اورامانات به فرماندهی برادر حاج احمد متوسلیان تا موقع شهادت ۲۸شهریور ۱۳۶۴(سوم محرم‌الحرام ۱۴۰۶( به جز یکی دو ماه حضور در گشت ثارالله سپاه همدان، همه عمرش را در جبهه بود .از سر تیم‌های واحد اطلاعات و عملیات تیپ نبی‌اکرم(ص) کرمانشاه بود. مداومت بر نماز شب داشت و ۴سال جنگ را وقتی مرخصی می‌آمد، روزه بود و کسی ناهار خوردن او را بیاد ندارد .
او حتی در مراسم عروسی دوستش شهید علی شرکایی از فعالان پذیرایی کننده مراسم بود، در حالی که روزه بود !
دو سه سال بود که یک دختری را در اسدآباد همدان می خواست و خانواده‌اش قبول نمی‌کردند. شب قبل از رویت هلال محرم خبر آوردند که قبول کرده‌اند. قرار گذاشتیم برویم خواستگاری .
شبی که قرار بود به خواستگاری برویم از طرف تیپ پیک آمد و‌ گفت در محدوده‌ی او دشمن تحرکاتی داشته است. پیک وقتی از مراسم خواستگاری باخبر شد از دادن این پیغام پشیمان شد ولی علی‌اکبر فی‌الفور سوار بر تویوتای پبک شد و رفت و سه روز بعد در ارتفاعات خرمال عراق در حین شناسایی و گشت به شهادت رسید .
با رفتن علی‌اکبر به جبهه مراسم خواستگاری به هم خورد./ مشرق





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شهادت ساعتی قبل از خواستگاری، شادی روحش صلوات .، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


نابغه‌ای که تاریخ شهادت خود را پیش‌بینی کرده بود .


  یادبود شهید مدافع حرم، عباس کردانی

 

اشاره: بزرگی می گفت ارزش آدم‌ها به آن چیزهایی است که دوست دارند؛ به آرزوهایشان، به افقی که در زندگی مادی و معنوی در نظر گرفته‌اند تا به آن برسند و همه عمر خود را حول آن تنظیم می‌کنند. خدا زیباست، زیبایی را هم دوست دارد، حضرت زینب(س) پیامبر عاشورا هم زیبایی را در کربلا دید. امروز هم بسیاری زیبایی را دوست دارند، دوست دارند مرگ زیبایی داشته باشند، هدف زیبایی داشته باشند، زندگی زیبایی داشته باشند و مردانه زندگی کنند. چون شنیده‌اند آنان که مردانه زیسته‌اند مرگی مردانه خواهند داشت. مدافعان حرم دریافت زیبایی از مردانگی دارند، آن‌ها آدم‌های عجیبی نیستند که از دنیا بریده باشند. آن‌ها عاشقند و قصه عشق هر کدامشان به حرم حضرت زینب کبری‌(س) شنیدنی است.
در سفر راهیان نور همراه اصحاب رسانه به اهواز و منزل شهید عباس کردانی رفتیم، خانواده‌ای بسیار مهربان، مهمان‌نواز و صمیمی میزبان ما بودند. شهید کردانی متولد سال 59 در محله خضّامی، منطقه‌ای است در کوت عبدالله که از مناطق حاشیه شهر اهواز به شمار می‌رود. عباس نیز همانند دیگر رفیقانش عاشقانه به این میدان قدم گذاشت و نتوانست غربت بی‌بی زینب‌(س) را تاب بیاورد که سرانجام در تاریخ 19 بهمن سال1394 در عملیات شکست محاصره شهرهای شیعه‌نشین نبل و الزهرا به شهادت رسید.

صالح کردانی پدر شهید درباره فرزندش می‌گوید: بنده هشت پسر و چهار دختر دارم، عباس فرزند پنجم وپسر هشتم بود. عباس در حدود سن چهارده یا پانزده سالگی به عضویت بسیج محله خودمان درآمد و به‌عنوان نیروی بسیجی شروع به فعالیت کرد. او بسیجی فعال و مربی آموزش‌های نظامی بود. زمانی که درگیری‌های سوریه و عراق آغاز شد، عباس هم فعالیت‌های خود در بسیج را زیاد کرد. اوایل که به سوریه می‌رفت، به ما چیزی نمی‌گفت تا نگران نشویم. زیرا قلبم دچار ناراحتی بود و از این بابت نمی‌خواست فشاری بر من وارد شود. من متوجه شده بودم مدتی است رفت و آمد و ارتباطش با افرادی به سن و سال و هم تیپ و شخصیت خودش بیشتر شده بود. زیاد می‌شد که چنین افرادی درب منزل ما می‌آمدند و با عباس کار داشتند. تا اینکه یک مرتبه که هر دوی ما در منزل بودیم آمد نزد من و کنارم نشست. دست‌هایش را روی زانوی من گذاشت و گفت: من از شما خواسته‌ای دارم؛ می‌خواهم به سوریه بروم. من به او جواب دادم: عباس من پدرت هستم اگر بگویم نباید بروی تو چه عکس‌العملی نشان خواهی داد؟ او گفت پدر جان دین ما چیست؟ من گفتم اسلام. عباس پاسخ مرا تکمیل کرد و گفت ما پیرو دین اسلام و شیعه‌ اثنی‌عشر هستیم. من هم صحبت او را تایید کردم. پس از آن از من پرسید خداوند چرا ما را خلق کرد؟

وی می‌افزاید: از اینجا به بعد من دیگر نمی‌توانستم جواب سوالات متفاوت او را بدهم. فقط گفتم خداوند قرآن را برای ما نازل کرده و توصیه‌های دینی را در این کتاب به ما کرده است. عباس گفت: خب پدرجان آیا ما باید به کلام قرآن عمل کنیم؟ من هم پاسخ دادم بله باید عمل کنیم. در این لحضه عباس گفت: پدرجان من باید برای جهاد به سوریه بروم. این وظیفه‌ اعتقادی من است. در رد صحبت‌های عباس نتوانستم پاسخی بدهم. بنابراین گفتم پسرم من اگر مانع رفتن تو برای جهاد در راه خدا بشوم نمی‌توانم در روز قیامت در برابر خداوند و ائمه علیهم‌السلام پاسخگو باشم و انتظار شفاعت از آن‌ها داشته باشم. عباس این جواب مرا تحسین کرد و من به او گفتم: «تو را به خدا می‌سپارم.» زیرا کار دیگری از من بر نمی‌آید. زمانی که برای مرخصی برگشت، بعد از سلام و احوالپرسی بلند شد تا به حمام برود. دیدم پاهایش لنگ می‌زدند. گفتم عباس جان چه شده؟ چرا نمی‌توانی درست راه بروی؟ او جواب داد چیزی نشده پدر و رفت. از حمام که بیرون آمد دیدم پاهایش را پانسمان و ضد عفونی کرده بود. به او گفتم زخمی شدی؟ گفت: پاهایم در اثر ترکش زخم کوچکی برداشته است. عباس حدود 10 روز مرخصی آمده بود ولی تقریباً چهار روز از آن را کنار ما نبود و مدام درحال پیگیری کارهایش برای برگشت به سوریه بود. بعد از 10 روز دوباره به سوریه اعزام شد. این بار  هم مثل همیشه از همه خداحافظی کرد جز من.
وقتی خبر شهادتش رسید
پدر شهید عباس کردانی در ادامه می‌گوید: چند روزی از رفتن او می‌گذشت که شایعه شد عباس شهید شده است. این شایعه بین مردم خضّامی و دوست و آشنا پیچیده بود ولی از هیچ منبع موثقی خبری در رابطه با صحت این مطلب به ما که خانواده‌اش بودیم نرسیده بود. من این شایعه را باور نکردم و می‌گفتم چطور ممکن است عباس شهید شده باشد ولی هیچ منبعی خبر شهادت او را به ما اطلاع نداده باشد! تا اینکه یک روز خود عباس تماس گرفت با ما و گفت که شنیده خبر شهادتش در میان مردم پیچیده است و ما را از سلامت خودش مطمئن کرد. این ماجرا گذشت تا اینکه یک شب تلفن همراهم زنگ خورد. عباس بود، بعد از احوا‌ل‌پرسی‌های عادی و معمولی گفت: پدر، من بیشتر از این موقعیت و شرایط صحبت کردن ندارم، به تک‌تک خواهرها و برادرهایم سلام مرا برسان و بعد خداحافظی کرد و ارتباط قطع شد. روز بعد حدود ساعت هشت صبح یکی از پسرانم به نام الیاس سراغ من آمد و گفت پدر می‌خواهم سر زمین کشاورزی برای آبیاری محصول بروم. ما زمین کشاورزی داشتیم و پسرم گندم کشت کرده بود، من هم با او همراه شدم تا به اتفاق به محصول سرکشی کنیم. سر زمین که رسیدیم تلفن همراه پسرم زنگ خورد‌. متوجه شدم دارد به طرز خاصی صحبت می‌کند. تلفن را که قطع کرد گفت پدر باید به خانه برگردیم. من با تعجب گفتم: چرا باید برگردیم؟ سوریه اتفاقی افتاده؟ جواب داد بله. عباس شهید شده است! من گفتم الیاس قبلا هم شایعه شده بود که عباس شهید شده ولی معلوم شد حقیقت ندارد. من به این خبر هم نمی‌توانم اعتماد کنم. همان موقع سریع حرکت کردیم به سمت منزل. یکی از دوستان عباس هم آمد منزل ما و به من گفت: حاج آقا من باور نمی‌کنم عباس شهید شده باشد. باید خودم زنگ بزنم سوریه تا مطمئن شوم. با فردی در سوریه تماس گرفت و بعد از اینکه تلفن را قطع کرد گفت: حاج آقا خبر واقعیت دارد و عباس شهید شده ولی پیکر او در محلی قرار دارد که امکان بازگرداندن آن به عقب فراهم نیست. حدود سه شب و چهار روز طول کشید تا توانستند پیکر عباس و چند نفر دیگر از همراهانش را به  عقب برگردانند. مراسم تشییع پیکر عباس بسیار باشکوه برگزار شد. زمانی که می‌خواستند عباسم را در قبر بگذارند من بالای سر عباس رفتم و چهره‌اش را بوسیدم و از فرزندم خداحافظی کردم.
می‌گفت؛ من اهل این دنیا نیستم
پدر شهید در ادامه اظهار می‌کند: یکی از خصوصیات عباس این بود که خیلی رازدار بود. از همان کودکی هیچ وقت راز دلش را به کسی نمی‌گفت هیچگاه از کارهایش برای من و دوستانش تعریف نمی‌کرد. یک روز در اتاق نشسته بود که آمدم و کنارش نشستم، و درباره شغل و زندگی آینده با او مشغول صحبت شدم. عباس گفت: پدرجان من اگر کاری انجام می‌دهم به خاطر خداست و هدف دیگری ندارم. نه مال و ثروت می‌خواهم و نه قصد ازدواج دارم. به او گفتم عباس‌جان اجازه بده برای ازدواجت اقدامی بکنیم. ولی قبول نکرد. می‌گفت من عمر زیادی ندارم، اهل این دنیا نیستم. می‌گفت اگر روزی شرایطی پیش آمد و به جنگ رفتم و به شهادت رسیدم همسر و فرزندانم دچار سختی خواهند شد. این دلایل را می‌آورد و به همین صورت ما را از پیگیری برای ازدواجش منصرف می‌کرد.

همراه قاسم سلیمانی در عراق

پرویز کردانی برادر شهید نیز در رابطه با اعزام عباس به سوریه می‌گوید: برادرم از هفت، هشت سال قبل به همراه سردار تقوی، سردار سلیمانی، سرهنگ شهید محمدی و سرهنگ شهید قربانی رفت وآمد زیادی به کشور عراق داشت، زمانی که به عراق می‌رفت از پدرم اجازه نمی‌گرفت.دائم در منطقه بود، فعالیت عباس در منطقه آموزش نظامی و تخریب‌چی بود. در سوریه هم آن‌گونه که همرزمانش بیان کردند، تخریب‌چی بود، دوستانش می‌گفتند که جلوتر از بقیه می‌رفت و راه را باز می‌کرد. البته عباس چند مرتبه در سوریه مجروح و جانباز شده بود، به پاهایش تیر و ترکش اصابت کرده و از ناحیه گوش هم زخمی شده بود اما بعد از مداوا و معالجه جراحات دوباره به سوریه برگشت.
وی در باره برادر شهیدش می‌گوید: عباس آقا درباره حوادث منطقه در منزل صحبت نمی‌کرد، چون خیلی ساکت و آرام بود و تا با او حرف نمی‌زدیم چیزی نمی‌گفت. همیشه قبل از این که به عراق یا سوریه برود نزد برادر بزرگترم می‌رفت و سفارش پدر را به ایشان می‌کرد. همیشه می‌گفت اگر من برنگشتم مواظب پدر باشید، خیلی نگران پدرم بود، همیشه مراقب بود که غذای پدر دیر نشود یا مشکلی نداشته باشد.
بیشتر حقوق خود را خرج نیازمندان می‌کرد
صبور کردانی خواهر شهید نیز در رابطه با برادر شهیدش می‌گوید: 11 سال قبل مادرمان به علت یک بیماری سخت فوت شد. این اتفاق در روحیه‌ ما تأثیر بسیار منفی داشت به طوری که من تا مدت‌ها از دوری او بسیار بی‌تاب بودم و زیاد سر مزار مادرم حاضر می‌شدم. عباس در آن روزهای سخت تکیه‌گاه بسیار خوبی برای ما بود. گاهی به من می‌گفت چرا این همه بی‌تابی می‌کنی؟! ما که از بی‌بی زینب کبری سلام‌الله علیها و مادرشان بالاتر نیستیم. آن‌ها در دوران حیات خود بسیار مصیبت دیدند و سختی کشیدند ولی در برابر همه آن‌ها صبر می‌کردند. عباس عقیده داشت بی‌تابی‌های زیاد من روح مادرمان را آزرده خواهد کرد. آن‌قدر در این رابطه با من صحبت کرد تا بالاخره توانست مرا آرام کند. حتی کتابی تهیه کرد که موضوع آن برزخ و قیامت بود و به من داد تا با مطالعه آن اطلاعاتم در مورد مرگ و جهان پس از مرگ بیشتر شود‌، شاید به آرام‌تر شدن من کمکی کند. همین اتفاقات موجب شد تا من و عباس از نظر عاطفی بسیار به یکدیگر وابسته شویم. اغلب اوقات عباس دغدغه‌ها و حرف‌هایش را با من مطرح می‌کرد. زمانی که درحال صحبت کردن بود عادت داشت به چشم‌هایم خیره شود و چشم برندارد تا حرف‌هایش تمام بشود. در وصیتنامه‌ای که از او به یادگار مانده است قید کرده که از خواهرم بخواهید مرا حلال کند. زیرا او بعد از فوت مادرمان در حق من مادری کرد.

خواهر شهید در ادامه می‌گوید: به یاد دارم یک‌بار که درحال انجام کارهای منزل بودم، دیدم عباس ساک و وسایل شخصی خود را از اتاق برداشت و بعد خیلی ناگهانی به من گفت می‌رود و تا مدتی به خانه برنمی‌گردد! بعد هم خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. من هم از او سوال نکردم که قصد دارد به کجا برود. تا اینکه خودم و خانواده نگران غیبت او شدیم. من پیگیر شدم تا ببینم آیا می‌توانم نشانی از او پیدا کنم یا نه؟ به همین خاطر به درب منزل یکی از دوستان نزدیکش رفتم و سراغ عباس را گرفتم ولی او هم از حال برادرم بی‌خبر بود. می‌دانستم عباس با سپاه هم مرتبط است. بنابراین سری هم به آنجا زدم ولی باز نتیجه‌ای نگرفتم. بعد از آن هم خیلی به دنبال ردی از عباس بودم ولی تمام تلاش‌هایم بی‌فایده بود. حدود یک ماه از رفتن او می‌گذشت. و من در این مدت بسیار نگران و درمانده شده بودم. تا اینکه یک روز از شدت دلتنگی و نگرانی بسیار گریه کردم و به فکر فرو رفته بودم که همان موقع ناگهان عباس بصورت غیرمنتظره وارد خانه شد! آنقدر جا خوردم که ظرف‌ها از دستم رها شد و به زمین افتاد. چهره‌اش ژولیده بود، ریش‌هایش بلند شده و لباسش کثیف و نامرتب بود. هر چه از او پرسیدم در این مدت کجا بوده، هیچ جوابی نداد و فقط می‌گفت اجازه بده به حمام بروم و بخوابم! حتی حاضر نشد که غذا هم بخورد. در حدود دو روز استراحت کرد. در این دو روز فقط می‌خوابید. بعد از آن هم به آرایشگاه رفت و موها و صورتش را مرتب کرد. وقتی از آرایشگاه به خانه آمد، دوباره سوال دو روز قبلم را تکرار کردم و از او خواستم درباره غیبت یک ماهه‌اش توضیح بدهد. او گفت که در طول این مدت به کشورهای عراق، سوریه، لبنان، ترکیه و چند شهر ایران سفر کرده است. علت سفرهایش را پرسیدم. باز هم هیچ جوابی نداد و سکوت کرد. البته قبل از سفر متوجه شده بودم که عباس مقدار زیادی غذای نیمه آماده که سریع و راحت طبخ می‌شدند تهیه کرده بود ولی علت کارش را جویا نشدم. از سفر که برگشت متوجه شدم تمام آن یک ماه را با همان غذاها سر کرده بود. بعد از شهادتش متوجه شدیم بیشتر حقوق خود را برای کمک به نیازمندان هزینه می‌کرد. عباس مدتی را هم به قصد جهاد در کشور عراق گذرانده بود. بعد از شهادتش افرادی که همراه او بودند، برای ما تعریف می‌کردند که عباس برای زنان بی‌سرپرست عراقی و کودکان یتیم آن‌ها، که جا و مکانی نداشتند و آواره بودند طی فعالیت‌های جهادی خانه‌های کوچک و اتاقک مانند جهت سرپناه می‌ساخته است.
نابغه نظامی اهواز
علی کردانی فرمانده حوزه 12 کوت عبدالله و پسر عموی شهید کردانی هم می‌گوید: عباس‌آقا صفات بخصوصی داشت که هر کسی این صفات را نداشت. صفاتی که ناشی از خودسازی‌های ایشان بود، من هیچ‌گاه ندیدم که ایشان عصبانی شود، حرف بدی بزند حتی حرف‌های معمولی که گاهی بین مردم رواج دارد را هم نمی‌گفت. خیلی  چشم و دل‌پاک بود، چیزی که عباس را به شهادت نزدیک کرد این بود که عباس به شهادت و شهدا عشق می‌ورزید، دلبستگی‌هایش را از دنیا بریده بود و هیچ وابستگی به دنیا نداشت. با این‌که عباس مدتی کشاورز و مدتی هم استخدام رسمی سپاه بود اما هیچ وقت در جیبش پولی نبود هر وقت پولی به دستش می‌رسید به فقرا کمک می‌کرد. عباس با همه مدافعان حرم این منطقه دوست بود، شهید تقوی، شهید حسن حزباوی و شهدای دیگر دوست و رفیق عباس بود. یکی از همرزمان عباس برای من تعریف می‌کرد که عباس حتی تاریخ شهادت خود را هم برای ما گفته بود و می‌دانست در چه منطقه‌ای به شهادت می‌رسد. ما به عباس خندیدیم و گفتیم تو از کجا می‌دانی، گفت وقتی شهید شدم متوجه می‌شوید.
وی می‌افزاید: عباس دوره مربیگری عمومی بسیج را گذراند، بعد از این دوره در سپاه اهواز که حالا به ناحیه امام حسین(ع) اهواز تغییر نام داده، مشغول به خدمت سربازی شد. بعد از سربازی در همان ناحیه امام حسین(ع) مشغول به کار شده و آموزش‌های تخصصی از جمله دوره تاکتیک و تخریب را گذراند. عباس تقریبا از سال 80 به بعد در همه میدان‌های تیر اهواز، افسر بود. در واقع، عباس مهندس ساخت بمب و موشک‌های دستی و از نوابغ اهواز بود. یکی از دوستانش می‌گفت عباس می‌توانست سی نوع تله انفجاری درست کند. حتی در همین مدتی که در سوریه بود هم با استفاده از وسایل پیش پا افتاده یک تله انفجاری درست می‌کند و چند نفر از داعشی‌ها را با همین تله انفجاری ساده به هلاکت می‌رساند که این ماجرا به گوش سردار سلیمانی می‌رسد و سردار سلیمانی هم ابراز رضایت می‌کنند، ظاهرا عباس در سوریه با سردار سلیمانی هم دیداری داشتند.
وی در ادامه می‌گوید: عباس اولین بار که به سوریه رفت از لشکر عملیاتی اعزام شد. اما دفعه دوم درخواست اعزام خود را از سپاه قدس می‌گیرد، ظاهرا دستور اعزام او را سردار سلیمانی داده بودند. یکی از همرزمانش تعریف می‌کرد که یک روز صبح وقتی عباس را از خواب بیدار کردیم ناراحت شد که چرا مرا بیدار کردید خواب امام رضا را می‌دیدم که وقتی مشغول تعریف خوابش می‌شود دوستانش از عباس فیلم گرفته‌اند، عباس آقا در فیلم می‌گوید که امام رضا(ع) در خواب ساعت، تاریخ و مکان شهادتش را گفته است.
یکی از دوستان شهید می‌گوید: عباس علاقه‌ شدیدی به گلزار شهدا‌، خصوصا گلزار شهدای هویزه داشت. بارها من و او با هم به گلزار شهدای هویزه برای زیارت رفته بودیم. آن‌قدر به این مکان علاقه‌مند بود که حتی در برنامه‌‌ریزی‌های زیارتی که داشتیم، از بین چندین مکان مختلف، همیشه قرعه به نام گلزار شهدای هویزه می‌افتاد. عباس به خلوت و تنهایی بسیار علاقه‌مند بود و سعی می‌کرد زمان زیادی را در مکان‌های زیارتی خلوت کند، علاوه بر فعالیت‌های اجتماعی که بسیار در کنار هم بودیم، دوستانش اغلب نتوانسته بودند به خلوت شخصی او راه پیدا کنند.یکی دیگر از دوستان شهید هم می‌گوید: او در تمام رزمایش‌ها مسئول آموزش و مسئول امور مربیان بود و غیر از آموزش به کار دیگری نمی‌پرداخت. در واقع تمام تمرکز خود را روی آموزش نیروها قرار داده بود. عباس عقیده داشت کسی که مسئولیت امر مهمی مثل آموزش را بر عهده می‌گیرد، صحیح نیست در قسمت‌های دیگر هم فعالیت کند. زیرا این کار موجب می‌شود که تمرکز آن شخص بر امر آموزش کم شود و به پختگی لازم نرسد. یکی دیگر از خصوصیات اخلاقی بسیار خوب عباس‌، عادت بر مطالعه و همچنین زیاد نوشتن بود. من اغلب او را در حال انجام این دو کار می‌دیدم. یکی از ویژگی‌های شخصیتی عباس که در دوره‌های آموزشی بسیار ملموس بود و به چشم می‌آمد، محبوب‌القلوب بودن او بود، به طوری که همه به حرف او گوش می‌کردند و بها می‌دادند. هرگز به یاد ندارم در دوره‌های آموزشی سر کسی فریاد زده باشد یا خودش از کسی ناراحت شده باشد. از این بابت ظرفیت بالایی داشت. به جرأت می‌توانم بگویم عباس مشوّق بسیار خوبی برای نیروهای تحت آموزش بود. رفتارش با آن‌ها بسیار صمیمانه و برادرانه بود.





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، شهدای مدافع حرم، بصیرت، سبک زندگی، سابقون، 
برچسب ها : نابغه‌ای که تاریخ شهادت خود را پیش‌بینی کرده بود .، شادی روحش صلوات .، شهدا شرمنده ایم،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

شهید.شهادت.شهدا.رزمنده.حبهه
.نیشابور.
سلسله الذهب.ایثارگران.دفاع مقدس .
خاطرات دفاع مقدس وترویج فرهنگ ایثاروشهادت.
تصاویرشهداودفاع مقدس


با سلام و درود بر روح بلند و ملکوتی امام بزرگوار و شهدای گرانقدر

با سلام خدمت رهبر عزیز و فرزانه انقلاب

و با سلام و درود بر شما ملت بزرگوار ایران اسلامی


از آنجاییکه اسناد و آثار دفاع مقدس و شهدا در صورت عدم جمع آوری و بهره برداری به موقع با گذشت زمان فرسوده و به فراموشی سپرده خواهد شد لذا حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیشابور بمنظور جمع آوری عکس و خاطرات دوران طلایی دفاغ مقدس ازآموزش .اعزام .نبرد.آفند وپدافندی رزمندگان وهمرزمان و ایثارگران وبستگان شهدا وغیره با موضوعات جبهه وجنگ ...... را دریافت نماید.تا ضمن بهره برداری و حضور فعال درفضای مجازی در آینده نیز بستر لازم برای تدوین کتاب و یا تهیه مستند فراهم گردد.لذا از تمامی خانواده های محترم و همرزمان و ارادتمندان به ساحت مقدس شهدای گرانقدر ورزمندگان وایثارگران تقاضا می شود در صورتی که عکس و خاطراتی از شهدا وایثارگران وموضوعات جبهه وجنگ دارند در راستای ادای وظیفه و دین جهت بهره برداری محققان و پژوهشگران و کمک به ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در قسمت تماس باما یانظرات بلاگ قرار دهندویا به آدرس ایمیل یاپست الکترونیک شهدای فدیشه fadishe@chmail.ir
ویا حفظ آثارونشرارزش های دفاع مقدس نیشابور ارسال نمایند.

سامانه دوطرفه ارسال ودریافت پیامک شکوه سرخ6600051231درخدمت ایثارگران وشماعزیزان میباشد.
اجرتان باشهدا
یا مهدی (عج) ادرکنی

۞ شهدای فدیشه ۞
پست الکترونیک
fadishe@chmail.ir

مدیر وبلاگ : برمحمد وال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 شهدای فدیشه نیشابور

فدیشه ایها ی نیشابور

 شکوه سرخ. 2300شهید نیشابور

 سفیران سلسله الذهب نیشابور

  سلسله الذهب نیشابور

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

شهدای گمنام نیشابور

گلشن هدایت

ملکوتیان شاهد

راویان فتح شهرحدیث نیشابور

موسسه قرآنی سلسله الذهب خراسان رضوی

شهدای شهرستان فیروزه استان خراسان رضوی

 كانون پیشكسوتان یاران سلسله الذهب نیشابور

یاران فضل.شهدای طلاب نیشابور

 مجمع حامیان ولایت نیشابور

شاهدان مسجد جامع نیشابور

شهیداندرود

یاران عاشق .شهدای ینگجه نیشابور

 مدرسه عشق

شهدای اصناف وبازار یاران سلسله الذهب

ربیع الشهداء- نیشابور

 پرستوهای مهاجر

شهدای بوژمهران نیشابور

 سفیران نبی اکرم شهدای شهرک بهداری وفرهنگیان نیشابور

شهدای سرچاه نیشابور

 شهدای فدیشه نیشابور

شهدای بار

شهیدان خروین ( فرستادگان رضا )

ستارگان خاک باغشن

شهدای خرمبک

دلیران تنگه .شهدای تنگه علیا نیشابور

شهدای معدن فیروزه نیشابور

  سه شفیع

شهیدان حصاری

 ستاره های صدیق

سه برادران شهید

یاران شهربار

 شهدای جهادسازندگی نیشابور (سنگرسازان بی سنگر)

 آیه های ایثار.شهدای ناجا نیشابور

شهدای شهراسحاق آبادنیشابور

وبگاه شهدای عبدالله آباد نیشابور

 شهدای شاداب

معراجیان

پهلوانان جانباز سلسله الذهب

 سردار وحدت شهید نورعلی شوشتری

سردار شهید عبدالحسین برونسی

سردارشهید مدافع حرم محسن قاجاریان

سردار شهید محمد جواد مهدیان پور

سردار شهید علی دشتی

سردار شهید علی اکبر بشنیجی

سردار شهید محمد علی قدمیاری

سردار شهید کریم اندرابی

سردار شهید حسین دهنوی

سردار شهید محمد حصاری

سردارشهید سیدیوسف حسینی

 سردار شهید عین الله زروندی

سردار شهید عباس یوسفی

سردار شهید احمدرضا رحمتی

سردار شهید علی خالو

 سردار شهید علی اصغر درودی نائب

سردارشهید حیدرعلی سلیمانی

سردار شهید سید احمد عابدی

سردار شهید سید قاسم موسوی

سردار شهید ابراهیم رودیان

سردارشهید مسیح آبادی

سردار شهید محسن قاضی

سردار شهید عباس خواجه بچه

سردار شهید محمد ابراهیم دامنجانی

سردار شهید سید محمود حسینی ادیب

سردار شهید محمد علی فخریان

سردار شهید همتی

سردار شهید عباسعلی دهنوی

سردار شهید علی اصغر اسدی

سردار شهید علی صادقی

سردار شهید غلامرضا باخدا

سردار شهید رمضانعلی پیرانی

سردار شهید ابوالفضل غفورزاده

سردار شهید حسن فیوجی مقدم

سردار شهید محمد صادق قدسی

سردار شهید احمد ترشیزی

سردار شهید قربانعلی سرچاهی

 آزاده بصیر سردارشهید حاج حسن دهنوی

 امیر شهید  سید حسن سیدین

سردار شهید مصطفی مشکیان

سردار شهید عبدالله  درودی

سردار شهید محسن فخریان

 سردار شهید حسین خوشنودی

 سردار شهید ابوالفضل روشنك

سردارشهید سیداسماعیل حسینی ثانی

سردار شهید حسن رحیم آبادی

سردار شهید حسن علی رباطی

  امیر خلبان شهید عزیز الله جعفری

یادیاران نیشابور

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
www.rovzane.com

سفیران بی بی شطیطه نیشابور

سایت رسمی سربازان اسلام; www.sarbazaneislam.com