شهدای فدیشه نیشابور
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد

شهید علی بلوکی در تاریخ 2 /5/1361 در عملیات رمضان به فیض عظیم شهادت

نایل آمد و بعد از گذشت حدود 15 سال که مفقود الاثر بود ، بقایای پیکر مطهر این شهید عزیز در تاریخ

1376/7/17 در روستای فدیشه تشییع و به خاک سپرده شد .

تصاویری از مراسم تشییع شهید علی بلوکی  در روستای فدیشه - 17 مهر 76

ماه ما ، آنجا به خون غلتیده بود         اطلس خون بر بدن پیچیده بود

در میان خون ، سراپا بود غرق       نور ایمان بود از پا تا به فرق

   مرحوم حاج شیخ محمد علی اخباری ( پدر گرامی شهید عزیز هادی اخباری) در حال سخنرانی در مراسم تدفین شهید علی بلوکی






نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، شهیدعلی بلوکی، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : روحش شاد و یادش گرامی باد، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :



شناسنامه ی بسیجی شهید محمد حسن بلوکی

محل تولد : روستای فدیشه       

نام پدر : محمد علی

تاریخ تولد : 1/ 1348/4  

محل شهادت :  مهران

تاریخ شهادت : 02/31 / 1365

کیفیت شهادت : اصابت ترکش به سر و سوختگی صورت

وضعیت تأهل : مجرد

یگان اعزامی : بسیج – لشکر 5 نصر

تحصیلات :  سوم ابتدایی

مسئولیت در جبهه : تک تیر انداز

تاریخ تشییع : در روز پنج شنبه مورخ 07/ 03 / 1365 در نیشابور و روستای فدیشه تشییع و به خاک سپرده شد .

آرامگاه : گلزار شهدای فدیشه

پدر شهید محمد حسن بلوکی در تاریخ 21 / 11 /  1382 و مادرش در سال 1362 به رحمت خدا رفته اند .


امام خمینی (ره) : مقام شهادت ، اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است .

مروری بر زندگی نامه ی بسیجی شهید محمد حسن بلوکی

در اولین روز از اولین ماه فصل تابستان سال 1348 در روستای فدیشه متولد شد . پدر و مادرش برای انتخاب نام او به قرآن تمسک جستند و سرانجام او را محمد حسن( ترکیبی از نام پیامبر اکرم (ص) و کریم اهل بیت امام حسن مجتبی «ع» )  نام نهادند . او دومین و آخرین فرزند پسر خانواده بود ، و خواهری هم نداشت .پس از طی دوران کودکی ، راهی مدرسه شد ولی فقط تا کلاس سوم ابتدایی بیشتر درس نخواند و از آن پس به کار قالی بافی مشغول شد . در سن سیزده سالگی به نیشابور رفت و در کارگاه کانال سازی کولر مشغول به کار داشت و طوری کار می کرد که صاحب کارش نهایت رضایت را از او داشت به طوری که پیشنهاد ازدواج محمد حسن با یکی از دخترانش را به پدرش داد . در تاریخ 15/ 1 / 1364 پس از طی دوره ی آموزش نظامی در شهر تربت جام برای اولین بار به جبهه اعزام شد و تا تاریخ 2/ 6/ 1364 در مناطق جنگی حضور داتشت . بعد از چند ماه حضور در روستا در تاریخ 29 / 11 / 1364 برای دومین باربه عنوان سرباز سپاه به جبهه اعزام شد. بار ها اطرافیانش این جمله را از او شنیده بودند که می گفت : « چه افتخای بهتر از این که مرگ انسان در راه انقلاب و اسلام باشد .»  پس از مدتی حضور در جنوب کشور ، به غرب کشور و قرار گاه شهید حیدری منتقل شد و در 30/ 2 / 1365 در عملیاتی در منطقه ی مهران شرکت کرده بود که در شب آغاز عملیات گویا به او الهام شده بود که ماندنی نیست لذا به یکی از همرزمانش گفته بود : « امشب سربازی من تمام می شود یعنی شهید می شوم.» و سرانجام در سحر گاه روز 31 / 2 /1365   به ارزوی دیرینه اش رسید و به خیل شهیدان پیوست و مرغ محبوس در قفس تنش ، راه آسمان را در پیش گرفت ، تا از این بند و قفس دست و پا گیر زندگی رهایی یابد . چه با شکوه اوج می گیرند دلباختگان مکتب توحید که خویشتن خویش را از قید ظواهر مادی می رهانند و سبکبار و سبکبال به دیار دوست پر می کشند و حریم نعمت الهی زندگی جاوید را بر می گزینند .





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، شهید محمد حسن بلوکی، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : روحش شاد و یادش گرامی باد، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


وصیت نامه شهید غلامرضا الهی



به نام خداوند به پای دارنده جهان و نظم‌دهنده و اداره‌کننده آن. به نام خدایی که هیچ حرکتی از حیطه قدرتش خارج نیست، خدایی که یاور مستضعفان و دشمن ستمکاران است و به نام خداوند محمد(ص)، علی (ع)، فاطمه(س)، حسن(ع) و حسین(ع) و با درود بر خون تمام شهیدان راه حق و با سلام به تمام رهروان امام و با سلام و درود بر امام زمان(عج) و نایب برحقش حامی مستضعفان عالم، خمینی بت‌شکن با درود گرم و مملو از محبت به خانواده عزیزم، به پدر و مادر مهربانم که با زحمات خود مرا به اینجا رساندند که بفهمم امانتی بیش نیستم و باید این امانت را به صاحب اصلی‌اش بازگردانم.
اول سخنم با شماست، از شماها ممنونم و سپاسگزار در این راهی که من آن را پیش گرفتم؛ راهی که بازگشتی وجود ندارد چون معلم‌ ما علی(ع) است و می‌گوید: «به میدان نبرد که وارد شدید هرگز پشتت را به دشمن نکنید» و اگر شهادت نصیبم شد، اولین پاسدار خون من شما پدر و مادر عزیزم هستید و من از شما انتظار خواهم داشت، از پدر و مادرم می‌خواهم اگر سایر خواهر و برادرانم خواستند راه مرا ادامه دهند، مانع آن نشوند.
از مادرم در فراق فرزندش تقاضای صبر و بردباری دارم چرا که من خود این راه را انتخاب کردم و فقط امتحانی است که همه باید پس بدهند و صبور باشند.
من هم شما را دوست دارم، ولی اسلام را بیشتر. من هم شما را دوست دارم، ولی دیدار آقا امام زمان(عج) را بیشتر، من هم شما را دوست دارم ولی لقاءالله را ان‌شاءالله بیشتر و بدانید که اگر خدا بخواهد لیاقت داشتم و شهید شدم، خوشبخت خواهم شد و می‌دانم شما جز خوشبختی و سعادت من چیزی نمی‌خواهید.

مواظب باشید که ضدانقلاب هر لحظه مراقب است تا ضربه بزند. ضدانقلاب منتظر است پس شما هم مراقب باشید که اول پاسداران خون من شما هستید و امام این پیر خستگی‌ناپذیر راه حق و این امید دنیای اسلام را بسیار بسیار دوست داشته باشید، به اوامر او عمل کنید. چراکه آمریکا پشت دروازه‌های شهر منتظر اشتباه ما است که وارد شود.
من اگر اشتباهی کردم و با شما بدخلقی کردم، اشتباه خودم بود و مکتب من اشتباه ندارد و من بودم که اسلام را بدنام کردم و از شما تقاضای عاجزانه کردم که مرا عفو بفرمایید.
من آرزوی ازدواج داشتم، ولی با معشوق بهتری وصلت کردم. پس باز هم شاد باشید؛ اگر سعادت یاری کند و شهادت را این درجه فرای دنیای خاکی را به دست آورم، لحظه شهادت، لحظه وصلت من است. شما خیال می‌کنید که من با خمپاره می‌میرم، اما همه ترکش خمپاره‌ها نقل عروسی من است، اما شما نمی‌دانید. پس انتظار دارم اگر جسد من را دریافت کردید، خانه را چراغانی کنید و به مردم خوب شهرمان و امت شهیدپرور که هرکدام مثل شما، شهیدی تقدیم کرده‌اند شیرینی و نقل بدهید.

و سخن دوم من با برادران و خواهرم است؛ از شما انتظار دارم هر چه بیشتر و بیشتر خدمت کنید. خدمتگذار اسلام و امت و امام عزیزمان باشید. ما الان مسئول هستیم، هر قدم و هر حرف‌مان سند است و فردای قیامت باید جواب بدهیم و اگر خدای نکرده بد عمل کنیم، فردا که شهدا با کفن‌های خونین در صحرای محشر ایستاده‌اند، از جلوی آنها عبور می‌کنیم چه جوابی داریم که به آنها بدهیم. آنجا دیگر حسرت فایده‌ای ندارد. ما در مقابل خدا و شهیدان مسئولیم و بازخواست خواهیم شد. پس چه بهتر که از همین حالا اسباب آخرت را آماده کنیم و اگر تا حالا بد کرده‌ایم و اشتباه کرده‌ایم، توبه کنیم و به راه بازگردیم و هرگز از در توبه دست نکشیم و توبه تنها دستاویزی است که ما را رد نمی‌کند و خدا توبه خالصانه بنده‌اش را رد نمی‌کند.
از جان و دل پشتیبان دولت و رئیس‌جمهور عزیزمان آقای خامنه‌ای باشید و علی‌الخصوص پشتیبان ولایت فقیه باشید.
تمام کتاب‌هایم را وقف جبهه می‌کنم، زحمت آنها را بکشید و به رزمندگان در جبهه بفرستید. به مادرم سفارش کنید وسایلی را که برای عروسی من تهیه کرده بود را به یک مستحق بدهد، سعی کند از فامیل‌هایمان باشد. از همه برای من حلالیت بطلبید. پدرجان تمام فامیل و آشنایان را سلام برسانید و از همه برای من و به نیابت از من حلالیت بطلبید و بگویید فقط و فقط از خداوند کمک بخواهند نه از کس دیگر. خداست که می‌دهد و می‌گیرد، بقیه اشخاص وسیله‌های خداوند هستند.
در آخر سلامتی همه شما را از خداوند تبارک و تعالی خواستارم و وجود عزیز شما را به خدا می‌سپارم. ظهور هر چه زودتر آقا امام زمان را و سلامتی و طول عمر امام را و پیروزی امت شهیدپرور و لشکریان اسلام و جمهوری اسلامی به انقلاب ولی‌عصر(عج) از خداوند خواستارم.

19 اسفندماه 1361





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شهدا شرمنده ایم.، اللهم صل علی محمد و عجل فرجهم،
لینک های مرتبط :


راهى است كه باید پیمود و سفرى است كه باید رفت؛ چه بهتر كه در حال خدمت به اسلام و ملت شریف اسلامى، شربت شهادت نوشید و با سرافرازى، به لقاءالله رسید. و این، همان است كه اولیاء معظم حق تعالى آرزوى آن را مى‏كردند و از خداى بزرگ، در مناجات خود طلب مى‏كردند. شهید حمیدرضا سمزقندى خراسانى    

پدر و مادر عزیزم! مى‏دانم كه شما خیلى آرزوها داشتید و یك آرزوى شما این بود كه فرزند خودتان را در رخت دامادى ببینید. و اما پدر و مادر عزیزم! من، عاشق شهادت هستم و به كام خود خواهم رسید. شهید مصطفى آزاده

هر نیكى، نیكى بالاتر دارد مگر شهادت در راه خدا. شهادت، مرتبه ‏اى نیست كه همه، لایق آن باشند... تنها راه نجات این است كه مى‏توان امیدوار بود و آن نیز شهادت است چرا كه شهید، با ریختن اولین قطره‏ ى خونش، تمام گناهانش پاك مى‏شود. البته این را هم بدانیم كه شهید بایست  مراحل مقدماتى را در این دنیا طى كند و هیچ‏كس بدون طى مراحل لازم، به این افتخار نائل نمى‏شود... به هر حال، شاید به بركت خون شهیدان و در فضاى عطرآگین این كربلا، رحمت خداوندى شامل حال من نیز شود. شهید جواد حیدرى فیض آبادى     

 مادرجان! باید بدانى كه شاید فیض عظیم شهادت، نصیب این بنده و فرزند سراپا تقصیرت شود كه من، نه تنها ترس و وحشتى ندارم از این موضوع، بلكه با آغوش باز به استقبال شهادت مى‏روم و امیدوارم كه گناهانم را خداوند نیز به لطف و كرمش ببخشد. شهید علیرضا نجفى‌سمنانی سمنانى

اگر تو اى مادرم در دنیا سعادت و خوشبختى مرا مى‏خواستى و آرزو داشتى من با افتخار زندگى كنم و در ذلت نباشم، بدان كه به آرزویت رسیده‏اى، چرا كه نه تنها من به سعادت و خوشبختى دنیا، بلكه به سعادت و خوشبختى دنیا و آخرت رسیده‏ام و هرگز فكر نكنید كه از این سرنوشت - یعنى شهادت- متأسفم؛ گمان مبرید كه رگبار مسلسل، برایم غصه آور است. چنان فكر نكنید كه مرگ سرخ، برایم ناپسند است. نه، به خدا قسم! مرگ سرخ، هیچ امر مكروه و خلاف انتظار و تازه ‏اى را برایم پدید نمى‏آورد و هیچ چیز ناپسندى رخ نمى‏دهد و نه تنها پیش‏آمد شهادت، برایم ناگوار نیست، بلكه آن‏قدر به این سرنوشت علاقه دارم كه شهادت، برایم دوست داشتنى و شورانگیز است. پس گریه بر كسى كه به آرزو و محبوب خود رسیده، سزاوار نیست. شهید مجید اردكانى 

چون دانستم شهادت، پیام است، شهادت، رسالت است، شهادت، آگاهى است، در راه آن، قدم برداشتم. شهید محمدرضا آشنا   

مى‏خواهم بگویم: افتخار من، شهادت است و فیضى عظیم. از سرزنش افراد كوته فكر و جاهلان به ظاهر دانا و شیاطین ملبّس به لباس آدمیت، ناراحت نشوید و بدانید كه خدا، آنچه را صلاح دانست، در مورد من اجرا نمود و چه نیكو عاقبتى. شهید سیدحسین حسینى

وقتى مى‏بینم چگونه این شاهدان دلباخته تاریخ به لقاءالله مى‏پیوندند، واقعا غصه مى‏خورم، مى‏گریم، اى ارحم الراحمین، با هزاران رحمت، از سر لطف كرمت به سینه چاكان خاك نشینان راهت قسمت مى‏دهم، كه جرأت و جسارت را به من عطا فرما تا مزه خوشگوار شهادت را بچشم. شهید احمد برنده       

خداوند خود را شهید مى‏خواند، مى‏فرماید: كه جان شهید را خودم باید بگیرم و مى‏گیرم و این در والا بودن مقام شهید است. شهید على اكبر دلیمى       

عزیزان، شهادت هدیه ‏اى است الهى كه از جانب خداوند تبارك و تعالى براى آن كسانى كه لایق هستند، و این شهادت‏ها است كه باعث پیشرفت احكام اسلام و انقلاب مى‏شود. شهید مسلم شكیبا       

 پدر و مادرم لحظات شهادت مانند شب دامادى من است. انسان رفتنى است، پس چرا با مرگ سرخ از دنیا نرود. این آرزوى من است. شهید على شیرغلامى       

 همسرم، بدان كه شهید همیشه زنده است. از شهادتم ناراحت و غمگین نشوید چرا كه عشق من به شهادت در این نیست كه تو را نمى‏خواهم، نه تو جاى خویش راهمیشه در قلبم باز نموده ‏اى، اما بدان كه عشقى یافته ‏ام جانسوزتر و آن شهادت است. شهید فرامرز حسینى       

 اما مادرجان، امیدوارم كه در مرگم گریه نكنى، چون فرزندت به آرزویش رسید. مادرجان فرزندت داماد شد. آرى، روز شهادت من روز دامادى من است. تیربار عروس و سنگر حجله و نواى توپ و خمپاره نواى جشن و سرور آن است و دامادش من هستم. به دستانتان حنا بمالید، براى خشنودى من تبریك بفرستید، درب حیاط به جاى پرچم سیاه، پرچم سبز نصب نمایید و از همگى شما خواهشمندم كه برایم گریه نكنید و روحم را نیازارید، دشمن را شاد نكنید. شهید عبدالحسین توكلى       

مردن امرى است الهى، كه از خداوند به انسان تلقین مى‏گردد و این واژه یعنى مرگ براى بعضى دردآور است، ولى شهادت با مرگ زمینى فرق مى‏كند، آرى، شهادت كلمه ‏اى است، بسیار زیبا در نظر، خواهان آن، شهادت كلامى است، كه هر كسى نمى‏تواند آن را به سهولت به زبان بیاورد. ولى هیچ كس نیست آن را دریابد مگر برگزیدگان. شهید نریمان حمیدى زاده

مرگ، براى همه حق است ولى شهادت ارمغان است، براى مؤمن لایق كه از طرف خدا مى‏آید. شهید مرتضى توحیدى       

مادرم، اولین قطره ى خون هر شهیدى كه به زمین مى‏ریزد در همان لحظه تمامى گناهان گذشته ‏اش پاك مى‏شود، پس برایم گریه نكنید و شكر كنید كه من شهید شدم. شهید تاج محمد ایزانلو       

 شهادت، هدیه ‏اى الهى است كه از جانب خداوند تبارك و متعال است، این شهادت است كه موجب پیشرفت اسلام مى‏شود. شهید مرتضى توحیدى       

 اگر من شهید شدم، براى من حجله نگذارید و به جایش مراسم دامادى برپا كنید. شهید عقیل تاتار       

 مادرم، براى من شهادت راه عشق است. شهید محمد حصارى       

 و سخن آخرم این كه خدا را شكر مى‏كنم كه به من توفیق انتخاب شهادت را داد. زیرا شهادت جز معامله با خداوند نیست.  شهید انوشیروان رضایى       

 اگر ما شهیدانى را تقدیم اسلام نمى‏كردیم، این حیات و حماسه ى جاویدان امروز وجود نداشت. در جریان كربلا نیز حماسه ‏ها به آن  شكوه و جلوه ى بیشترى بخشیدند، پس شهیدان كامل‏ترین درجه ى انسانّیت را دارا مى‏باشند. شهید على اكبر مرادیان       

 مادرم، شهادت على، قهرمانانه و برتر، مقدس‏تر و عظیم‏تر از حیات و زندگى ظاهرى و دنیوى او است.

شهید على اكبر مرادیان       

 امیدوارم، خدا مرا مورد لطف خود قرار دهد. كه به شهادت كه نهایت آرزویم است برسم، و بروم كنار دوستان همسنگر شهیدم.  و هدفم جز سعادت و كمال و رسیدن به جوار الهى بیش نیست و اگر مرگ حتمى است، چرا با آغوش باز این مرگ را قبول نكنم.  

شهادت و مرگ  پلى است، براى بهشت و رفتن از این دنیاى فانى و گذر از این دروازه خونین، وصال و پیوستن به جوار ملكوتى. و  شهیدانى كه شمع تاریخند و با سوختن خود محفل را روشن مى‏سازند و این راباكى نیست. شهید رضا پرسیا       

شهادت، شهد شیرینى است كه نصیب هر كسى نمى‏شود.   شهید قاسم خرسند       

 مرگ در جبهه است. البته مرگ در جبهه مرگ با عزّت و شرف مى‏باشد. شهید محمدعلى رحیمى       

مادرم، فرزندت زنجیرهاى اسارت و بردگى را پاره كرده و از این قفس تنگ آزاد شده و مى‏خواهد، به سوى معشوقش پرواز كند. چه سعادتى بالاتر از این مى‏باشد. شهید محمدعلى رحیمى       

 شهادت، مرتبه ‏اى نیست كه همه كس به آن مقام برسند. بنده خیلى، خیلى بعید مى‏دانم كه شهات نصیبم شود، شاید به حرمت خون شهدا، الطاف بزرگ الهى نیز شامل حال من شود. شهید محمدعلى رحیمى

 در شریعت على(ع) علم جهاد است و این را هم بگویم كه شهادت یك تصادف نیست، شهادت یك سعادت است، شهادت یك آزمایش است كه در صحنه ى پیكار حق و باطل براى رسیدن به لقاءالله است. شهید حمید خیردستجردى       

براى ما شهادت و عروسى هیچ فرقى ندارد. براى من پدر و مادرم، شهادت و عروسى یكى است. شهید محمد حصارى       

 همان، كسانى كه فداى اسلام مى‏شوند، مپندارید كه مرده ‏اند، بلكه زنده‏اند و در پیش خدایشان رزق و روزى مى‏خورند. بعد از این كه من شهید شدم براى من هیچ ناراحتى نشوید و اشك نریزید. شهید على‏اصغر احسانى       

 خواهش مى‏كنم كه براى من گریه نكنید، گریه براى شهید معنا ندارد. چون كه شهید راهى را كه مى‏رود، آگاهانه رفته است. شهید ابراهیم آموزگار       

خداوندا، مرا شهید بگردان كه تا این شهید بودنم كمكى به اسلام باشد. شهید محمدعلى آوند       

 قبل از رسیدن مرگ سراغ شرافتمندانه ‏ترین مرگ هابروید. شهید سعید احسانى       

 فلسفه بزرگ  شهیدان این است، كه مرگ سرخ به از زندگى ننگین است. شهید احمد احمدیان       

پس براى من گریه نكنید، شما باید خوشحال باشید كه خداوند چنین شهادتى را نصیب من كرده است. شهید سید عبدالحسین موسوى       

 مَثل شهید، مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فانى شدن و پرتو افكندن است، تا دیگران در این پرتو، كه به بهاى نیستى او تمام شده، بنشینند و آسایش بیابند و كار خویش را انجام دهند.

 آرى، شهدا شمع محفل بشریتند، سوختند و محفل بشریت را روشن كردند.

 اگر این محفل تاریك مى‏ماند، هیچ دستگاهى نمى‏توانست كار خود را آغاز كند، یا ادامه دهد.

    انسان كه در روز در پرتو خورشید تلاش مى‏كند و یا شب در پرتو چراغ یا شمع كارى انجام مى‏دهد، به همه چیز توجه دارد جز به آنچه پرتو افشانى مى‏كند، كه اگر پرتو افشانى او نبود همه حركت‏ها متوقف و همه جنب و جوش‏ها راكد مى‏شد، شهدا پرتوافشانان و شمع‏هاى فروزنده اجتماعند، كه اگر پرتوافشانى آن‏ها در ظلمات استبدادها نبود، بشر ره به جایى نمى‏برد. شهید دوست محمدرضایى      



نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، سابقون، دفاع مقدس، 
برچسب ها : مقام شهادت در کلام شهدا، شهدا شرمنده ایم، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهادتم را به خودم تبریک می‌گویم


شهید «حسین ملا حسینی» در سال 1344 در یکی از روستاهای استان کرمان به دنیا آمد. در حالی که مسئول مخابرات گردان 417 لشکر ثارالله کرمان بود در منطقه «ماهوت عراق» بر اثر بمباران راکت‌های دشمن سال 66 به شهادت رسید.
بخشی از وصیتنامه شهید: خدایا، پروردگارا، ربا، معبودا، مرا رساندی به آنکه و به آنچه که خود می‌خواستی، مرا رساندی به جایی که سعادتی است که باورم نمی‌شد شهادتم را بر خود تبریک می‌گویم. در تشییع جنازه من پیروان ولایت‌فقیه شرکت کنند و غیر آن نباشد، در تشییع جنازه‌ام آنکه جهادگر است شرکت کند و غیر آن نباشد، آنکه ندای رهبر را لبیک می‌گوید شرکت کند، نه آنکه فقط ندای رهبر را می‌شنود و عمل نمی‌کند.‌‌ ای رهبر بزرگوار ای خمینی کبیر دلم می‌خواست همیشه در رکابت باشم، ولی خدا خواست زودتربروم و این وصیت را می‌گویم که شما فرهنگیان مسلمان، دانش‌آموزان ادامه‌دهندگان راه ما باشید، جنگ و جهاد برای اسلام است، بجنگید مثل شیر و به بعثی‌ها اجازه ندهید که کوچکترین اثری از ظلم و ستم باشد. اطاعت از امر امام خمینی(ره) و اطاعت از امر ولایت فقیه تکلیف .

شادی روحش صلوات

پاسخ شما :

 





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، سابقون، دفاع مقدس، 
برچسب ها : روحش شاد و یادش گرامی باد، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :




نامه مهم مقام معظم رهبری به فرمانده لشکر92  قبل از عملیات سوسنگرد
نتیجه تصویری برای سالروز آزادسازی سوسنگرد

نتیجه تصویری برای سالروز آزادسازی سوسنگرد

 





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


پیکری شهیدی که سالم ماند

بعد از شانزده سال پیکر محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند. صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان های جسد هم از بین می‌رفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود. وقتی گروه تفحص جنازه محمد رضا را دریافت می‌کردند، سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه می‌کرده و گفته: ما چه افرادی را کشتیم!
مادر شهید می گوید موقع دفن محمد رضا، حاج حسین کاجی به من گفت: «شما می‌دانید چرا بدن او سالم است؟» گفتم: «از بس ایشان خوب و با خدا بود.» ولی حاج حسین گفت:
«راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است: هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی‌شد؛ مداومت بر غسل جمعه داشت؛ دائما با وضو بود و اینکه هر وقت زیارت عاشورا خوانده می‌شد، ما با چفیه هایمان اشکمان را پاک می‌کردیم ولی ایشان با دست اشکهایش را می‌گرفت و به بدنش می‌مالید و جالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب می‌آوردند، ایشان آب را نمی‌خورد و آن را برای غسل نگه می‌داشت»
شهید شفیعی در سال 81 در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد.





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : پیکری شهیدی که سالم ماند، شهدا شرمنده ایم.، روحش شاد و یادش گرامی باد،
لینک های مرتبط :


حضور بی‌محابا و شجاعانه در جبهه‌ها
آقا در همان اوایل جنگ با حکم امام(ره) در جبهه‌ها بودند. در آن زمان مسئولیت دفتر مشاور نظامی امام(ره) در ارتش به‌عهده ایشان بود. بعد از آن هم دوباره با حکم دیگری از امام(ره) همراه با شهید چمران در شورای عالی دفاع بودند که بارها در کنار هم در جبهه‌ها حضور داشتند.
در دوره ریاست جمهوری ایشان به ‌خاطر کارهای کشور و نیز نهی حضرت امام(ره) به ‌خاطر مسائل حفاظتی، این هدایت را از طریق وزارت دفاع تعقیب می‌کردند. در اواخر جنگ مجدداً به خاطر شرایط شکننده‌ای که پیش آمد، ایشان احساس خطر کردند و از روی حس تکلیفی که داشتند، به جبهه آمدند. بعد از آن هم بیانیه‌ای تاریخی را خطاب به ائمه جمعه صادر کردند که در آن (قریب به مضمون) فرمودند: من رفتم، دیگران هم اگر می‌خواهند، بپیوندند. این بیانیه هم به عنوان رئیس‌جمهور و هم امام جمعه تهران صادر شد. البته تأکید و مانور اصلی‌شان بر قسمت دوم بود، چرا که جنبه مردمی و عمومی‌اش پررنگ‌تر بود. نکته دیگر آن هم این بود که ائمه جمعه باید مردم را بسیج می‌کردند.
مواقعی هم بود که خطراتی ایشان را تهدید می‌کرد و حتی تا آستانه شهادت هم می‌رفتند. نمونه‌اش در قضیه فتح سوسنگرد بود. مثلاً در اطراف گمبوئه هم که دشمن گرا را گرفته بود، چند ثانیه بعد از خروج ایشان از یک نقطه مشخص، دقیقاً همان‌جا را آماج حملات خودش قرار داد. این مربوط به اوایل جنگ است؛ یعنی سال 1359.
در اواخر جنگ هم حضرت آقا حضوری نسبتاً طولانی در جبهه‌ها داشتند و تمام یگان‌ها را از نزدیک بازرسی می‌کردند. ایشان کاملاً سعی می‌کردند آمادگی نیروها را حفظ کنند و بالا ببرند. همین اواخر جنگ هم چندین بار آقا به‌طور جدی در معرض خطر قرار گرفتند. مثلاً در دزلی در حال سخنرانی بودند که همان نقطه بمباران شد. باز در یک قرارگاه دیگر‌ی (بیمارستان فاطمه‌الزهراء) ایشان در حال صحبت بودند که دشمن آنجا را مورد حمله قرار داد. یعنی کاملاً مشخص بود که دشمن اوضاع را رصد می‌کرد و دنبال این بود که شخصیت‌های مؤثری را که به جبهه می‌آیند، هدف قرار دهد. این حضور بی‌محابا و کاملاً شجاعانه رهبر انقلاب، خودش یک پشتوانه معنوی و قوت روحی برای رزمندگان بود.

* سردار باقرزاده ، فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین؛ پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

 





نوع مطلب : بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : خاطراتی از رهبر معظم انقلاب، اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهیدی که همه قرض هایم را داد .


 
آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران .
علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد .
یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد .
یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه ...

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود .
با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد .
بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او ...
استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد .
قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند ...
با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت ...
این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست .
دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید ...»
وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده است .
لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید: بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است ...
گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟
وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست ...
جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات ...
کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟
نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت ...
. پی نوشت 1 : این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد .
پی نوشت 2 : قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد .
پی نوشت 3 :دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش .






نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شهیدی که همه قرض هایم را داد .، روحش شاد و یادش گرامی باد، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


اولین شهید برون‌مرزی نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس و شهید وحدت که در استان آذربایجان ‌غربی شناخته می‌شودچه کسی می باشد؟

خلبان شهید خالد حیدری که از او با عنوان نخستین شهید خلبان دوران دفاع مقدس یاد می‌شود، در دوم آبان سال 1329 در روستای قلقله از توابع شهرستان مهاباد چشم به جهان گشود. پس از سپری کردن دوره خدمت سربازی که از سال 1350 وارد آن شده بود، در آزمون ورودی دانشکده خلبانی شرکت کرد و با قبولی در این آزمون به نیروی هوایی و دانشکده خلبانی وارد شد.
خالد حیدری پس از طی دوره یک ساله مقدماتی در ایران سال 1353 جهت فراگرفتن دوره‌های تکمیلی به مدت دو سال به آمریکا اعزام شد.
وی پس از آموزش پرواز با هواپیماهای تی 37 و تی 38 و اف 4 به عنوان خلبان شکاری به ایران بازگشت و پس از 6 ماه حضور در پایگاه یکم شکاری در سال 1356 به پایگاه سوم شکاری منتقل شد. خالد حیدری با آغاز جنگ تحمیلی همگام با سایر خلبانان شجاع به پاسداری از آسمان میهن خویش پرداخت. وی سرانجام در ساعت
۵ عصر روز 31 شهریور سال 1359 در عملیاتی معروف به «انتقام» در حالی‌که به همراه تیم آلفارد از پایگاه سوم شکاری مأمور بمباران پایگاه هوایی کوت در استان میسان عراق بود هواپیمایش مورد اصابت یک فروند موشک سام قرار گرفت و در رودخانه دجله سقوط کرد و به همراه کمکش محمد صالحی به شهادت رسید. پس از سال‌ها در جریان لایروبی رودخانه دجله لاشه هواپیمای شهید حیدری به‌دست آمد.
خالد حیدری به‌عنوان اولین شهید برون‌مرزی نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس و نیز شهید وحدت در استان آذربایجان ‌غربی شناخته می‌شود.





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، زندگی نامه شهدا، سابقون، 
برچسب ها : اولین شهید برون‌مرزی نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس، روحش شاد و یادش گرامی باد، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


خاطرات تکان‌دهنده یک رزمنده

 

خاطرات آزاده و جانباز « مرتضی حاج‌باقری »

گروه پلاک عزت- گفت: «یه چیزی بگم از تخریب بیرونم نمی‌کنی؟» مغزم گُر گرفت. گفتم این دفعه دیگر چه اعتراف تکان‌دهنده‌ای دارد؟! خودم را کنترل کردم و گفتم: «بفرما. ناراحت نمی‌شم.»

آن چه در ادامه می آید، روایتی است جذاب و خواندنی از محفوظات تاریخی سردارِ آزاده و جانباز «مرتضی حاج‌باقری». او از پاسدارانِ «لشکر 41 ثارا...» بود و در مقاطع مختلف، فرماندهی «گردان تخریب» و فرماندهی یکی از تیپ های لشکر و معاونت عملیات همین لشکر را بر عهده داشت:یک روز رفتم واحد موتوری لشکر و به مسئولش آقای «محمد‌اسماعیل کاخ» گفتم: یه راننده می خوام شجاع، نترس، نماز شب خون و خلاصه؛ عاشق شهادت کپی بچه های تخریب. «اسماعیل کاخ» گفت:
« اتفاقا یه دونه راننده دارم که همه ویژگی‌ها رو داره». خیلی خوشحال شدم. گفتم: «زود بگو بیاد». رفت از داخل چادر اسکان یک بلندگوی دستی آورد و صدا زد: «آقای فلانی به دفتر موتوری» داشتم لحظه‌شماری می کردم برای دیدن راننده‌ای که به قول «اسماعیل کاخ» تمام ویژگی‌های تخریب را داشت. خیلی طول نکشید. جوانی آمد با موهای بلند و فِر. یک دستمال یزدی دور گردنش بسته بود، یکی هم دور دستش. دکمه‌های یقه‌اش باز بود و آستین‌هایش کوتاه. یک جفت دمپایی هم زیر پایش. لخ‌لخ کنان آمد جلو، رفت پیش «اسماعیل کاخ». من اعتنایی نکردم. چون منتظر راننده‌ای با آن ویژگی‌های مذکور بودم. «اسماعیل کاخ» داشت با جوان تازه وارد پچ‌پچ می‌کرد. مرا نشان می‌داد و آهسته در گوشش چیزهایی می‌گفت. یک لحظه شک کردم. نکند راننده‌ مد نظرش همین باشد؟! صدایم کرد: «آقا مرتضی!»

- بله.
- بفرما. این هم راننده‌ای که می خواستی!
- چی؟!
یک‌باره جا خوردم. خیال کردم شوخی می‌کند. چون آن بنده‌ خدا به همه چیز می‌خورد، الا آن کسی که من گفته بودم. «اسماعیل کاخ» را کشیدم کنار، یواشکی در گوشش گفتم: «مرد مؤمن! شوخیت گرفته؟»
گفت: «نه والا. این همونه که تو می‌خوای. تازه یه چیزی هم بالاتر. اصلا نگران نباش. با خیال راحت برش دار، برو تا از دست ندادیش». گفتم: «آخه سر و وضعش ...»
گفت: «اتفاقا برای اینه که ریا نشه. عمدا سر و تیپش رو این‌طوری کرده».
گفتم: «عجب!». خیلی تحت تأثیر حرف «اسماعیل کاخ» قرار گرفتم. اگر این‌طور بود که او می‌گفت، پس عجب نیروی باحالی گیرم آمده بود.یک لندکروز تازه به ما داده بودند. سوئیچش را دادم به او و گفتم: «بفرما برادر. روشنش کن بریم گردان تخریب». نشست پشت فرمان. من هم نشستم کنار دستش. رفتیم تخریب علاوه بر رفتار سوال برانگیزش، مانده بودم سر و تیپش را چگونه برای بچه‌های تخریب توجیه کنم. توکل بر خدا کرده، با اعتماد به حرف های «اسماعیل کاخ» تصمیم گرفتم حساسیتی نشان ندهم. سه ماهی از این ماجرا گذشت. یک روز به اتفاق همین راننده داشتیم از «کوشک» می‌رفتیم «اهواز». در جاده «خرمشهر» بودیم که رو به من کرد و گفت: «برادر مرتضی!» گفتم: «بله». گفت: «اگر یه چیزی به شما بگم، از تخریب بیرونم نمی کنی؟!» تعجب کردم. یعنی چه می خواست بگوید؟! با این حال گفتم: «نه برادر. برای چی بیرونت کنم؟» گفت: «مردونه؟» گفتم: «مردونه». یکهو برگشت، گفت: «برادر مرتضی! من بلد نیستم نماز بخونم!»
مرا می گویی؟ شوکه شدم. سه ماه از سابقه‌اش در تخریب می‌گذشت، «اسماعیل کاخ» آن همه از عرفانِ مخفی او حرف زده بود، حالا خودش داشت اعتراف می کرد: «من بلد نیستم نماز بخونم!»

مرا می گویی؟ شوکه شدم. سه ماه از سابقه‌اش در تخریب می‌گذشت، «اسماعیل کاخ» آن همه از عرفانِ مخفی او حرف زده بود، حالا خودش داشت اعتراف می کرد: «من بلد نیستم نماز بخونم !»
باورم نشد. گفتم: «شما که همیشه میای نماز‌خونه، تو صف نماز می‌ایستی! خودم دیدمت». گفت: «بله، میام. ولی این‌قدر خودمو مشغول می‌کنم تا صف‌ها پر بشه و من صف آخربایستم. اون وقت هر کاری دیگران می‌کنن، منم می‌کنم. الکی لب‌هامو می‌جنبونم. هر وقت دولا می‌شن، منم می‌شم. دستاشون رو می‌گیرن جلو صورت، منم می‌گیرم. ولی راستش هیچی بلد نیستم
متحیر ماندم. هم از خبری که می‌داد، هم از زرنگی‌اش. خیلی زرنگ و باهوش بود. رانندگیش حرف نداشت. رد گم‌کنیش از آن بهتر. من در این سه ماه متوجه بی‌نمازیش نشده بودم. یک پیش‌نماز داشتیم به نام «عباس دهباشتی». بچه‌ «زابل» بود. طلبه‌ای وارسته که شهید شد. رفتم پیشش و گفتم: «آقای دهباشتی! بین‌خودمون باشه. این بنده‌ خدا نماز بلد نیست. یادش بده. هیچ‌کس هم نفهمه . »
شروع کرد. راننده هم حسابی دل داد به آموزش. ول کن حاج آقا نبود. هر وقت کمترین فرصتی گیرش می‌آمد، می‌رفت سراغ حاج آقا. بین مأموریت‌ها اگر 10 دقیقه وقت خالی بود، همان 10 دقیقه را غنیمت می‌شمرد. قرآنش را بر می‌داشت. می‌گفت: «حاج آقا کجاست؟
یک روز حاج آقا دهباشتی آمد سراغم. گفت: «برادر مرتضی! این کیه فرستادی پیش من؟ پدر منو در آورده !» گفتم: «چرا؟ مگه چی شده؟» گفت: «دیر اومده، زود هم می‌خواد بره! می گم تو قنوت یه دونه صلوات بفرست، همین برای شروع کافیه. می‌گه نه. شما یه چیزی می‌گین که خیلی طولانیه. همون رو یادم بده. یه شبه می‌خواد نماز یاد بگیره، قرآن یاد بگیره، دعا یاد بگیره. بابا آتیشش خیلی تنده.» گفتم: «حوصله کن حاج آقا. اون باهوشه. زود یاد می‌گیره». خلاصه به هر سختی بود، حاج آقا نماز را یادش داد. تازه خیال من راحت شده بود که یک بار دیگر با همان حالت آمد سراغم. گفت: «برادر مرتضی!» گفتم: «بله عزیزم.»
- یه چیزی بگم از تخریب بیرونم نمی‌کنی؟
مغزم گُر گرفت. گفتم این دفعه دیگر چه اعتراف تکان‌دهنده‌ای دارد؟! خودم را کنترل کردم و گفتم: «بفرما برادر. ناراحت نمی‌شم.»
گفت: «راستیتش، من سیگاری‌ام!»
عجب! سیگار ؟! دیگر لجم در آمده بود. باورم نمی‌شد. چون نه دهانش بوی سیگار می‌داد، نه کسی تا حالا گزارشی داده بود. گفت: «شرمنده. من روزی دو پاکت سیگار می کشم». گفتم: «آخه چه جوری؟ پس چرا من اصلا ندیدم؟» گفت: «شرمنده، می‌رم تو توالت می‌کشم. بعد آدامس می‌جوم تا بوش بره.» همان جا پاکت سیگارش را در‌آورد، داد به من و گفت: «بفرما! این خبر رو به شما دادم که بگم از امروز گذاشتم کنار. وقتی تصمیم خودم برای ترک سیگار قطعی شد، تصمیم گرفتم به شما هم بگم.» پاکت سیگار را از او گرفتم، مچاله کردم و انداختم دور. فکر او بدجوری درگیرم کرده بود. برای خودش پدیده‌ای بود این راننده‌ استثنایی. خصلت‌هایش، تصمیماتش ... هر روز در حال رشد و شکوفایی بود.
تابستان بود و هوا گرم. روزها می‌رفتیم «خرمشهر»؛ آب‌تنی. آقای راننده به قدری در شنا حرفه‌ای بود که لباس‌هایش را در یک دستش می‌گرفت و با دست دیگر شنا می‌کرد. لباس‌ها را بیرون از آب نگه می‌داشت؛ بدون این که خیس شود، با سرعت می‌رفت آن ور «کارون» و برمی‌گشت. تعجبم از این بود که هیچ‌وقت زیر پوشش را درنمی‌آورد. همیشه موقع آب‌تنی یک زیرپوش قرمز به تن داشت. یک روز گفتم: «مرد حسابی! چرا دهاتی بازی در میاری؟ خوب، زیر‌پوشت رو دربیار. چرا با لباس آب‌تنی می کنی؟» وقتی خیلی گیر دادم، مرا کشید پشت یکی از دیوار خرابه‌های «خرمشهر» و باز هم شروع کرد به اعتراف تکان‌دهنده!

- برادر مرتضی! یه چیزی بگم ...
گفتم: «خیلی خوب بابا. تو کشتی منو. ناراحت نمی‌شم، اخراجت نمی‌کنم. بگو ببینم دیگه چه دسته گلی به آب دادی؟» گفت: «خیلی ببخشیدا. پشت کمر منو بزن بالا!» زدم بالا. تصویری جلوی چشمم ظاهر شد که از شرم لباسش را انداختم. عکس تمام قد خانمی را در وضعیتی بد، از بالا تا پایین کمرش خال‌کوبی کرده بود! گفتم: «لا اله لا ا...»
گفت: «هی به من می‌گی زیر پوشت رو در بیار، زیر پوشت رو در بیار ... اگر بچه های تخریب این صحنه رو ببینن، چه فکری می‌کنن؟ چی می‌گن؟ برای خود شما بد نمی‌شه که منو آوردی تخریب؟» گفتم: «آخه این چه کاریه با خودت کردی بچه جان؟!» گفت: «دست رو دلم نذار برادر مرتضی. گذشته‌ من خیلی سیاهه. من از گذشته‌ام فرار کردم، اومدم جبهه تا آدم بشم. البته سیاه نبود، اتفاقا خیلی هم سفید بود. خودم سیاه کردم. من تو استان خودمون قهرمان ورزشی بودم. همین قهرمان‌بازی حرفه‌ای کار دستم داد و به انحرافم کشید. معتاد شدم. اون هم چه جور!
می‌افتادم گوشه خیابون، منتظر این که یکی پیدا بشه، یه ذره مواد بذاره کف دستم. هیچ‌کس محلم نمی‌ذاشت. تا این که یه روز اتفاق عجیبی افتاد. همین طور که علیل و ذلیل افتاده بودم کنار خیابون و در انتظار یه ذره مواد داشتم له‌له می زدم، یکهو دیدم سروصدا میاد. اول ترسیدم. بعد دیدم یه جماعتی دارن به طرف من میان. اومدن و اومدن. نزدیک که شدن، معلوم شد تشییع جنازه است. این همه جمعیت راه افتاده بودن دنبال یه مرده! خیلی عجیب بود. خدا داشت درس بزرگی به من می‌داد. اون جماعت هیچ‌کدام به من محل نذاشتن، اما برای اون جوون مرده داشتن زار‌زار گریه می‌کردن. پیش خودم گفتم منم یه جوونم، اونم یه جوونه. من هنوز زنده‌ام، هیچ‌کس حاضر نیست نگام بکنه. ولی اون مرده، این همه آدم دنبالشن.

انگار یه چیزی خورد تو سرم و بیدارم کرد. گفتم ای خدا! منو از این‌جا نجات بده، قول می‌دم منم به همون راهی برم که این جوون رفته. خلاصه یکی از رفقا سر رسید و با یه ذره مواد جمع و جورم کرد. بعد دیگه همون شد. اون جوون شهید جبهه بود. منم اومدم جبهه که شهید بشم.»آقای راننده قصه‌ تکان دهنده‌ای داشت. ایام می‌گذشت و او هر روز رشد بیشتری می‌کرد. یک روز آمد، گفت: «برادر مرتضی من دیگه نمی‌خوام راننده باشم.» گفتم: «واسه چی؟» گفت: «رانندگی کار مهمی نیست. می‌خوام رزمنده باشم، تخریب‌چی باشم! برم تو عملیات. کار مهم و با ارزشی انجام بدم
گفتم: «باشه. هر طور راحتی.» آموزش تخریب دید و شد تخریب‌چی.«عملیات رمضان» فرا رسید(تیر 1361). شب اول عملیات، من و او در باز کردن معبر شدیم همتای هم. یک معبر من باز می‌کردم، یک معبر او، به موازات هم پیش می‌رفتیم. چند وقت گذشت. تخریب هم اشباعش نکرد. یک روز دیگر آمد، گفت: «برادر مرتضی! من می‌خوام برم اطلاعات
گفتم: «بفرما . »
از گردان ما رفت. بعدها شنیدم شب‌ها می‌رفتند تو عمق خاک عراق برای شناسایی. مسئول تیم شناسایی «حسین برزگر» بود. یکی از این شب‌ها که هوا ابری و خیلی تاریک بوده، «برزگر» به او می‌گوید: «برو از اون سنگر تانک دشمن یه گزارش بیار» او می‌رود، ولی «برزگر» هر چه منتظر می‌ماند، دیگر برنمی‌گردد. فردای همان شب از رادیو عراق صدایش را می‌شنود که می‌گوید من اسیر شدم. بعدها یک نامه از او به دستم رسید. نامه‌اش را هنوز نگه داشته‌ام. بالای نامه نوشته بود :
« خدا عادل است.» بعد ادامه داده بود؛ «اگر من شهید می‌شدم و پیکرم را به شهرم می‌بردند، با گذشته‌ای که در آن‌جا داشتم، مردم به شهدا بدبین می‌شدند. خواست خدا بود که من اسیر شوم تا هم عقوبت گذشته را پس بدهم و آدم شوم، هم ذهن مردم درباره گذشته‌ من پاک شود.» بعد از هشت سال اسارت، وقتی به وطن برگشت، حافظ کل قرآن شده بود. عزا گرفته بود که با آن خال کوبی پشت کمرش چه کار کند؟ یک روز هم رفت بیمارستان و آن را محو کرد .





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، یاد باد آن روز گاران ، یاد باد .، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : خاطرات تکان‌دهنده یک رزمنده، شهدا شرمنده ایم .، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


شهید « حمید قربانی » : که ما به حکم ایمانمان جان می‌دهیم .

 

شهید «حمید قربانی» سال 1343 در تهران به دنیا آمد. او روابط عمومی بسیج سپاه پاسداران را تشکیل داد و خود نیز مسئولیت آن را برعهده گرفت و چندین بار به جبهه اعزام شد. در بوکان مسئول روابط عمومی سپاه بود. او پس از آن به عضویت سپاه در آمد و مدتی نیز مسئول روابط عمومی بسیج شهرک قدس بود. آخرین بار با سپاهیان حضرت محمد(ص) راهی جبهه شد و در عملیات کربلای 5 شرکت و در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گردید. فرازی از وصیت‌نامه شهید: خدایا! از تو می‌خواهم مرگ در بستر را از من دور نمایی و شهادت را نصیبم گردانی. امامم! سعی داشتم تو را بشناسم و کردارت را سرمشقم و گفتارت را راهنمایم و ایمانت را مقتدایم قرار دهم ولی نتوانستم. من آن قدر ضعیفم که گنجایش شناخت عظمت‌های تو را ندارم و هر چقدر از تو بدانم هیچ نمی‌دانم. دنیا! به گوش باش، این مطلبی است که از دل و ایمان یک رزمنده ایرانی به پاخاسته؛ من با آگاهی کامل این راه را انتخاب کردم و پا به عرصه جهاد گذاشتم تا ناآگاهان دنیا بفهمند که ما به حکم ایمانمان جان می‌دهیم و شهادت را به جان می‌خریم که شاید پرتو خونمان ظلمت جهان را از دل این رذیلان بردارد و حق را دریابند. پس ‌ای خدا! مرا در این امر موفق بدار. ‌ای عزیزان! شما را به شهید عطشان کربلا قسمتان می‌دهم که مبادا امام را تنها گذارید؛ این را بدانید که اگر بخواهید پیرو اسلام محمد(ص) باشید همانا پرچمدار آن امام خمینی است، پس از او جدا نشوید.

 





نوع مطلب : خاطرات شهدا، شهدا شرمنده ایم .، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : شهید « حمید قربانی » : که ما به حکم ایمانمان جان می‌دهیم .، روحش شاد و یادش گرامی باد، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


به یاد روحانی بسیجی شهید « محمود ساجدی» :وحدت اصولی خود را حفظ کنید .

روحانی شهید «محمود ساجدی» در سحرگاهی دیماه سال 1338 در روستای «زاهدانه» از توابع نقده متولد شد. نوگل خاندان ساجدی زندگی را با همه تلخی‌ها و شیرینی‌ها آغاز کرد. مهدکودکی‌اش دامان پر مهر مادر بود و آغوش گرم پدر و از همان کودکی با طنین قرآن و نماز هم‌آوا شد. دوران تحصیل را یکسره با نمرات عالی طی کرد و با اینکه طبق قوانین آن زمان چون در دوازده سال تحصیل هیچ غیبت غیرموجه نداشت می‌توانست بدون کنکور وارد دانشگاه شود ولی با این حال در کنکور شرکت کرد و با رتبه‌ای عالی در رشته جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز قبول شد و ...
او با شروع جنگ تحمیلی بارها در جبهه‌ها حضور یافت. در سال 64 سنت نبوی را پیشه کرد و با خانمی عفیف و مؤمنه عقدی آسمانی بست که ثمره این عشق پاک پسری رعنا است که بیش از 8 ماه سایه پر مهر پدر را بر سر ندید. سرانجام در غروب بیست و چهارم فروردین سال 66 در عملیات نصر، با سر و جان نغمه «ارجعی الی ربک» حضرت دوست را لبیک گفت.
بخشی از وصیت‌نامه شهید:
وحدت اصولی خویش را، که معیار آن در مکتب ما و قرآن بیان شده است، حفظ کنید؛ چرا که این انقلاب را وحدت به پیروزی رسانده؛ و خدای نکرده اگر شما و مردم دچار پراکندگی شوید، آن وقت انقلاب تحرک و بالندگی خود را از دست خواهد داد. پس در تمامی راهپیمایی‌ها و تظاهرات حاضر باشید، مشت‌ها را گره کنید، گره‌ها را اسلحه کنید، اسلحه‌ها را نشانه روید و از آنان که مظلومان را به خاک و خون می‌کشند انتقام بگیرید؛ چرا که شما امت نمونه تاریخ خواهید بود. سنگر دانشگاه را از تفرقه و گروه‌گرایی خالی کنید.
به گروه‌های سیاسی منحرف که هدفشان ایجاد اختلاف و درگیری است یاری نکنید. آنها را ابتدا با دلایل منطقی‌تان قانع کنید تا دانشگاه مکان مقدسی برای علم و عمل و دفاع از انقلاب باشد؛ سپس آنها را در صف خویش قرار دهید و اگر امکان نداشت، آنها را در پیشگاه مردم رسوا کنید.

 





نوع مطلب : خاطرات شهدا، شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : به یاد روحانی بسیجی شهید « محمود ساجدی» :وحدت اصولی خود را حفظ کنید .، روحش شاد و یادش گرامی باد، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر مبارک .

ما نباید فتح‌هاى بزرگ مثل خرمشهر را از یاد ببریم كه دشمن با همه تجهیزات در سنگرهاى بسیار محكم با عده و عدد بسیار كمین كرده بود، و در مقابل عده‏اى از سلحشوران متعهد اسلام از بیابان باز به آنان تاخته، و خداوند آنچنان رعب و وحشت را بر دشمنان ما غلبه‏ داد كه با اسارت هزاران نظامى و غنیمت‌هاى بسیار، باقی‌مانده ‌اشرار با فضاحت تمام رو به فرار گذاشته و شهرها را رها كردند. رزمندگان عزیز ما نباید این پیروزى معجزه‌آسا را جز با مددهاى الهى ببینند.
صحیفه امام؛ ج17؛ ص318 | پیام به ملت ایران؛ 22بهمن1361

 





نوع مطلب : شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، دفاع مقدس، سابقون، 
برچسب ها : سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر مبارک .، شهدا شرمنده ایم .، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :


رزمندگانی که با خود عهد کردند به دیدار امام نروند!

 

28 اردیبهشت سال 1364 سالروز شهادت دلیرمردی بود که در ابتدای جنگ تحمیلی، همراه با یارانش مانع از سقوط آبادان شدند. فردی که نخستین فرمانده کمیته انقلاب مرکزی تهران و فرمانده گروه فداییان اسلام در طول ایام دفاع مقدس بود.
سیدمجتبی هاشمی در 28 اردیبهشت در خیابان وحدت اسلامی (شاپور سابق) تهران، توسط اعضای گروهک منافقین مورد سوء قصد قرار گرفته و به شهادت رسید.
در ادامه دست‌نوشته‌های خواندنی از این شهید را خواهید خواند:
مگر می‌شود به‌عنوان یک مسلمان متعهد به خود اجازه داده تا به سرزمین‌های ‌اشغالی فلسطین عزیز، اسرائیل غاصب همچنان بتازد و مردم محروم و آواره مسلمان فلسطین را هر روزه قتل‌عام کند. هرگز نمی‌توانیم ساکت بنشینیم در حالی‌که آنها در خانه‌های خود اجازه نفس کشیدن را ندارند. آری، آنها محکوم به مرگ‌اند زیرا مدافع ارزش‌های اسلامی‌اند. آنها برای خدا می‌جنگند و همانا پیروزی از آن مسلمین است.
می‌خواهم با امامم، آن رهبر عالیقدر انقلاب اسلامی و آن رهبر کبیر مستضعفان جهان وداع کنم و هم از محضر مقدس و مبارک و شریفشان پوزش بطلبم، متاسفانه نشد با فتح و پیروزی کامل خدمتشان مشرف شویم و از نزدیک صورت بی‌مثال ایشان را ببینیم و دست مبارک ایشان را ببوسیم و به آرزویمان برسیم.
باید بگویم بارها و بارها قصد داشتم خدمت ایشان برسم و از جبهه و اوضاع نبرد و از حال و روز رزمندگان جان برکف اسلام برایشان بگویم و درددلی با ایشان داشته باشم و لازم به ذکر است، هر چند دوستان بارها لطف داشتند و به من عرض می‌کردند که: اگر می‌خواهی به دیدار امام بروی، بسم‌ا... هماهنگ می‌کنیم؛ چرا به دیدار حضرت امام نمی‌روی ما هماهنگ می‌کنیم تا حتماً به دیدار امام بروی و من در جواب عرض می‌کردم: اصرار نکنید؛ زیرا من از آغاز جنگ با خود و بچه‌های فدائیان اسلام عهد و پیمانی بستیم و قراری گذاشتیم؛ تا وقتی که یک سرباز بعثی عراقی در خاک میهن اسلامی‌مان جولان می‌دهد و تا وقتی آنها را از خاکمان بیرون نکردیم و به پیروزی کامل دست نیافتیم، هیچ کداممان به دیدار رهبرمان حضرت امام نرویم.

 





نوع مطلب : خاطرات شهدا، شهدا شرمنده ایم .، بصیرت، سبک زندگی، زندگی نامه شهدا، سابقون، دفاع مقدس، 
برچسب ها : رزمندگانی که با خود عهد کردند به دیدار امام نروند!، اللهم صل علی محمد و آل محمد،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

شهید.شهادت.شهدا.رزمنده.حبهه
.نیشابور.
سلسله الذهب.ایثارگران.دفاع مقدس .
خاطرات دفاع مقدس وترویج فرهنگ ایثاروشهادت.
تصاویرشهداودفاع مقدس


با سلام و درود بر روح بلند و ملکوتی امام بزرگوار و شهدای گرانقدر

با سلام خدمت رهبر عزیز و فرزانه انقلاب

و با سلام و درود بر شما ملت بزرگوار ایران اسلامی


از آنجاییکه اسناد و آثار دفاع مقدس و شهدا در صورت عدم جمع آوری و بهره برداری به موقع با گذشت زمان فرسوده و به فراموشی سپرده خواهد شد لذا حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیشابور بمنظور جمع آوری عکس و خاطرات دوران طلایی دفاغ مقدس ازآموزش .اعزام .نبرد.آفند وپدافندی رزمندگان وهمرزمان و ایثارگران وبستگان شهدا وغیره با موضوعات جبهه وجنگ ...... را دریافت نماید.تا ضمن بهره برداری و حضور فعال درفضای مجازی در آینده نیز بستر لازم برای تدوین کتاب و یا تهیه مستند فراهم گردد.لذا از تمامی خانواده های محترم و همرزمان و ارادتمندان به ساحت مقدس شهدای گرانقدر ورزمندگان وایثارگران تقاضا می شود در صورتی که عکس و خاطراتی از شهدا وایثارگران وموضوعات جبهه وجنگ دارند در راستای ادای وظیفه و دین جهت بهره برداری محققان و پژوهشگران و کمک به ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در قسمت تماس باما یانظرات بلاگ قرار دهندویا به آدرس ایمیل یاپست الکترونیک شهدای فدیشه fadishe@chmail.ir
ویا حفظ آثارونشرارزش های دفاع مقدس نیشابور ارسال نمایند.

سامانه دوطرفه ارسال ودریافت پیامک شکوه سرخ6600051231درخدمت ایثارگران وشماعزیزان میباشد.
اجرتان باشهدا
یا مهدی (عج) ادرکنی

۞ شهدای فدیشه ۞
پست الکترونیک
fadishe@chmail.ir

مدیر وبلاگ : برمحمد وال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 شهدای فدیشه نیشابور

فدیشه ایها ی نیشابور

 شکوه سرخ. 2300شهید نیشابور

 سفیران سلسله الذهب نیشابور

  سلسله الذهب نیشابور

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

شهدای گمنام نیشابور

گلشن هدایت

ملکوتیان شاهد

راویان فتح شهرحدیث نیشابور

موسسه قرآنی سلسله الذهب خراسان رضوی

شهدای شهرستان فیروزه استان خراسان رضوی

 كانون پیشكسوتان یاران سلسله الذهب نیشابور

یاران فضل.شهدای طلاب نیشابور

 مجمع حامیان ولایت نیشابور

شاهدان مسجد جامع نیشابور

شهیداندرود

یاران عاشق .شهدای ینگجه نیشابور

 مدرسه عشق

شهدای اصناف وبازار یاران سلسله الذهب

ربیع الشهداء- نیشابور

 پرستوهای مهاجر

شهدای بوژمهران نیشابور

 سفیران نبی اکرم شهدای شهرک بهداری وفرهنگیان نیشابور

شهدای سرچاه نیشابور

 شهدای فدیشه نیشابور

شهدای بار

شهیدان خروین ( فرستادگان رضا )

ستارگان خاک باغشن

شهدای خرمبک

دلیران تنگه .شهدای تنگه علیا نیشابور

شهدای معدن فیروزه نیشابور

  سه شفیع

شهیدان حصاری

 ستاره های صدیق

سه برادران شهید

یاران شهربار

 شهدای جهادسازندگی نیشابور (سنگرسازان بی سنگر)

 آیه های ایثار.شهدای ناجا نیشابور

شهدای شهراسحاق آبادنیشابور

وبگاه شهدای عبدالله آباد نیشابور

 شهدای شاداب

معراجیان

پهلوانان جانباز سلسله الذهب

 سردار وحدت شهید نورعلی شوشتری

سردار شهید عبدالحسین برونسی

سردارشهید مدافع حرم محسن قاجاریان

سردار شهید محمد جواد مهدیان پور

سردار شهید علی دشتی

سردار شهید علی اکبر بشنیجی

سردار شهید محمد علی قدمیاری

سردار شهید کریم اندرابی

سردار شهید حسین دهنوی

سردار شهید محمد حصاری

سردارشهید سیدیوسف حسینی

 سردار شهید عین الله زروندی

سردار شهید عباس یوسفی

سردار شهید احمدرضا رحمتی

سردار شهید علی خالو

 سردار شهید علی اصغر درودی نائب

سردارشهید حیدرعلی سلیمانی

سردار شهید سید احمد عابدی

سردار شهید سید قاسم موسوی

سردار شهید ابراهیم رودیان

سردارشهید مسیح آبادی

سردار شهید محسن قاضی

سردار شهید عباس خواجه بچه

سردار شهید محمد ابراهیم دامنجانی

سردار شهید سید محمود حسینی ادیب

سردار شهید محمد علی فخریان

سردار شهید همتی

سردار شهید عباسعلی دهنوی

سردار شهید علی اصغر اسدی

سردار شهید علی صادقی

سردار شهید غلامرضا باخدا

سردار شهید رمضانعلی پیرانی

سردار شهید ابوالفضل غفورزاده

سردار شهید حسن فیوجی مقدم

سردار شهید محمد صادق قدسی

سردار شهید احمد ترشیزی

سردار شهید قربانعلی سرچاهی

 آزاده بصیر سردارشهید حاج حسن دهنوی

 امیر شهید  سید حسن سیدین

سردار شهید مصطفی مشکیان

سردار شهید عبدالله  درودی

سردار شهید محسن فخریان

 سردار شهید حسین خوشنودی

 سردار شهید ابوالفضل روشنك

سردارشهید سیداسماعیل حسینی ثانی

سردار شهید حسن رحیم آبادی

سردار شهید حسن علی رباطی

  امیر خلبان شهید عزیز الله جعفری

یادیاران نیشابور

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
www.rovzane.com

سفیران بی بی شطیطه نیشابور

سایت رسمی سربازان اسلام; www.sarbazaneislam.com